بحث و گفت و گو درباره ادبیات-یوسف عالی عباس آباد |
مثلها، يكي از اجزاي فرهنگ در نزد تمام ملتها است و در فرهنگ و ادبيات هر قومي بيشمار مثل ميتوان يافت كه حاصل نگرش آنان به امور جهان ، طرز تفكر ، منش زندگي ، سرگذشت تاريخي و اجتماعي و جز آنها است.
در كتابهاي امثال و اصطلاحات ادبي ، به تعريفهاي گوناگوني از مثل برميخوريم. در واژهنامة هنر داستاننويسي، "مثل" يا "ضربالمثل" 1 به عنوان يك اصطلاح ادبي، اينگونه معني شده است: "ضرب المثل يا مثل، گفتة پرمعناي كوتاهي است از شخصيتي اغلب گمنام كه بعضي از حقايق عامه يا خرافه را بيان ميكند. ضرب المثلها متعلق به همه ملتهاي دنياست و بازتاب دهندة كلية فرهنگها. بعضي از آنها بسيار قديمي است و بعضي جملهاي است از شخصيتي شناخته شده يا پيشوايي مذهبي يا ملي." (مير صادقي،1377: 197) اميرقلي اميني گفتهاست: "يكي از آثار و مظاهر دانش يا فرهنگ عوام ، امثال و اصطلاحات است و اگر تعمق كنيم، ميبينيم كه حكيمانهترين اندرزها، شيرينترين بذلهها و پرمغزترين كنايهها – كه اغلب هريك از آنها به تنهايي ميتواند موضوع كتاب بزرگي در ادبيات، اخلاق، اقتصاد و علم الاجتماع و غيره قرار گيرد ، در يك جملة كوتاه و در عين حال بسيار خوشآهنگ خلاصه شده است." (اميني،1350-1353: پنجم)
احمد بهمنیار نیزدر مقدمة داستاننامة بهمنیاری، مثل را اینگونه معنی کرده است:"مثل جملهای است مختصر، مشتمل بر تشبیه یا مضمون حکیمانهای که به واسطة روانی الفاظ، روشنی معنی و لطافت ترکیب بین عامه مشهور شده و آن را بدون تغییر یا با تغییر جزیی در محاورات خود به کار برند."(بهمنیار، 1381: 14) مرحوم دهخدا، هيچ تعريفي از مثل به دست نداده2 و در کتابی که برای امثال ترتیب داده است بین مثلها و گونههای مشابه آن از قبیل: حکمتها، کنایهها، اصطلاحات و تعبیرهای زبانی هیچ تفکیکی قایل نشده و همه را در ذیل"امثال و حکم"آورده است. دكتر حسن انوري، در مقدمهاي كه بر"فرهنگ امثال سخن" تحريركرده، تعريف نسبتاً دقيقتري از مثل كرده است: "مثل چيست؟جملهاي است نسبتاً كوتاه، اغلب آهنگين و حاوي آموزهاي اخلاقي يا اجتماعي كه از ويژگيهاي مهم آن ايجاز است. يعني معناي بيشتري در لفظي اندك گنجانيده شده است در عين حال معنا روشن است و ذهن شنوندة اهل زبان بيكوشش زيادي آن را درمييابد. در واقع مثل سخني است كه از تجربهاي طولاني و شايد بهتر است بگوييم از تجربهاي طولاني جمعي و از دل تاريخ سرچشمه گرفته است. از اين رو مثل، گوينده ندارد و زيبايي كلام و ايجاز لفظ ، نتيجة تراشخوردگي آن در طول روزگاران است." (انوري ،1384: 11-12)
اگر به تعريف مثل دقت كنيم، دو خصوصيت مشترك را بين مثلهاي تمام ملتها مييابيم. اول اينكه مثلها را تجربههاي طولاني بشر در طول روزگاران ساخته است و يك مثل ممكن است بدون اينكه، اخذ و وامي در كار باشد ، در تمام فرهنگها متناسب با اجزاي فرهنگي و زباني آن وجود داشته باشد. دوم، هميشه در میان مثل و آن چيزي كه نسبت به آن مثل ميزنند، تشابه و برابري ايجاد ميشود و در اصل براي ايجاد چنين برابري است كه مثلي براي آن كس يا آن كار ميزنند. مانند: نان خودت را ميخوري چرا حليم حاج ميرزا آقاسي را هم ميزني؟ ( انوري،1384: 2/1052) و يا صورت ديگري از آن: نان خودمان را ميخوريم به عروسي شاه خانم ميرقصيم. (همان: 1053)
اگر از اين ديدگاه بنگريم، تعداد محدودي از مثلها را ميتوانيم در دايره تعريف مثل بگنجانيم، در حالي كه در ادبيات و فرهنگ مردم، اينگونه نيست و مثلهايي كه فاقد اين دو خصوصيت نيزهستند به عنوان مثل به كاربرده ميشوند.
مثل درادبیات فارسی:
در ادبیات فارسی از دیرباز شعر و مثل در ارتباط تنگاتنگی بودهاند و سرچشمة بسیاری از مثلهای فارسی ابیات منظوم و گاهی جملههایی از کتابهای منثور(مانند تاریخ جهانگشای جوینی و گلستان سعدی) است. منظومههای فارسی از قبیل: شاهنامه، گرشاسبنامه، ویس و رامین، خمسة نظامی و مثنوی مولوی سهم بسزایی در تولید و رواج مثلهای منظوم فارسی داشتهاند. به عنوان مثال، از مولوی یاد میکنیم که بسیاری از مثلهای منظوم را او ساخته یا به صورت مثل منظوم درآورده است، مانند:
آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست (مولوی، 1923-1933: 2/183)
رستمی جان کَند و مجّان یافت زال (همان: 1/ 267)
مه فشاند نور و سگ عوعو کند/ هر کسی بر خلقت خود میتند (همان: 3/271)
بعضی ازجملهها و بیتهاي گلستان سعدي نیز از مثلهای معروف فارسی به شمار میروند، مانند : گر آب چاه نصراني نه پاك است/ جهود مرده ميشويم چه باك است( سعدي ،1362: 116)
در دورهای از ادبیات فارسی که به عنوان "سبک هندی" یا "اصفهانی" مشهور شده است شاهد وفور مثل هستیم دلیل عمدة آن عینی کردن مباحث ذهنی در میان شاعران این سبک است:"شاعر سبک هندی میخواهد برای معنایی که در ذهن دارد و در طول یک جمله بیان شدنی است نظیری از عین پیدا کند و در مقابل آن قرار دهد به طوری که یکی آیینة دیگری باشد."(پورنامداریان، 1380: 39) دکتر شفیعیکدکنی نام این فنّ را"اسلوب معادله"نهاده است : "یکی از اصطلاحات بسیار رایج در این متون و در میان این دسته ناقدان، اصطلاح "مدّعامَثَل" است. مدعا مثل، همان چیزی است که متأخرین اهل ادب به علت عدم دقت در ظرایف کار، آن را به"تمثیل" تعبیر میکنند. مثلاً این بیت صائب را در نظر بگیرید: فکر شنبه تلخ دارد جمعة اطفال را/ عشرت امروز بیاندیشة فردا خوش است. بعضی از معاصران ما این شیوة بیان را تمثیل خواندهاند در صورتی که تمثیل مفهومی عام دارد که درکتب ادب در باب آن فصول و ابواب بسیار نگاشته شده است، ناچار برای اینکه این شیوة بیان نام درست و دقیقی داشته باشد، نگارندة این سطور از حدود بیست سال قبل آن را اسلوب معادله نامید."(شفیعیکدکنی، 1375: 47-48)
ذبیحالله صفا در بحث از همین مثلها و در ذیل بیتهای مشهور سبک هندی مینویسد:"در این میان نباید از بعضی از بیتهای مشهور آن عهد غافل بود که از کثرت شهرت و رواج به حد شیاع، حکم مثل سائر یافتهاند اما مثل نیستند و عادتاً در توضیح مقال گوینده و اثبات یا تعلیل و توجیه آن به کار میروند و در چنین موردهایی است که میتوان آنها را جانشین و قائممقام مثل دانست. مانند: عمر اگر خوش گذرد، زندگی خضر کم است/ ور به سختی گذرد نیم نفس بسیار است(حسن بیگ رفیع قزوینی) و یا: شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم/ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود(شکیبی)." (صفا، 1372: 5/247)
پس از این دوره،که آوردن مثل از ویژگیهای سبکی آن به شمار میآید و شاعران یا از مثلهای رایج استفاده میکردند و یا خود با عینی کردن مسایل ذهنی در واقع تشبیهی برای آن امر آورده، به ساختن مثل دست میزدند، در شعر نو نیز شاهد ساخته شدن بسیاری از مثلها هستیم.
پیشینة تحقیق در مثلهای شعر نو: تا آنجا که نگارنده جستجو کرده است تحقیق مستقلی درخصوص مثلهای به کار رفته در شعر نو و تفحص در چند و چون و ساختار آنها به صورت کامل و مجزا انجام نشده است فقط دکتر سیروس شمیسا درکتاب "راهنمای ادبیات معاصر"(1383) و در تحلیل اشعار نیما، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد به برخی از مصراعهایی که به صورت مثل درآمدهاند اشاره کرده است، دکتر سعید حمیدیان نیز در کتاب"داستان دگردیسی"(1383) به برخی از اشعار نیما به عنوان مثل و کامیار عابدی در کتاب"در روشنی بارانها"(1381) به بعضی از شعرهای دکتر شفیعیکدکنی، که به صورت مثل درآمده است اشاره کردهاند.
بررسی و تحلیل مثلهای شعر نو:
با نگاهي به شعر نو يا شعر معاصر3، ملاحظه ميشود كه بسياري از بندها ، مصراع ها ، سطرها و يا بيتها به صورت مثل درآمده است و در میان عموم مردم، به خصوص طبقة درسخوانده و داراي سواد و فرهنگ بالا به كاربرده ميشود. به كاربردن مثلهايي كه از شعر نو استخراج شده است ، به نظر ميرسد دو علت عمده دارد، علت اول، مربوط به مسئلة تحول زبان و شعر و گرايش مردم به شعر نو و استفاده از صورت نو و امروزي زبان است. يعني همان زباني كه خود به آن سخن ميگويند و حاصل تجربههاي امروزيشان است. با توجه به گستردگي شعر نو در ميان مردم و انعكاس آن در ذهنها و خاطرههاي اغلب مردم، اين جملهها و بيتهاي مثلگونه به فراواني به کار برده ميشود.
علت دوم اين است كه تعدادي از مثلهاي موجود در زبان فارسي، رفته رفته از فرهنگ و زبان مردم جدا شده و به بوتة فراموشي سپرده ميشود و اين مسئله مانند تحول در زبان و واژگان آن، يك مسئلة بسيار طبيعي است . متروك شدن اين مثلها، خود علتهاي متعددي دارد. مانند: وجود واژة دشوار ، قديمي ، متروك و يا خلاف عفت كلام در آن و يا اينكه برخي از مثلها برخاسته از افكار منحط و مريض حاكم بر مردم در دورهاي از تاريخ است كه امروزه بر اثر تحول تفكر مردم و از بين رفتن آن افكار خرافي و مريض ، از دايرة زبان خارج ميشوند.
اگر بار ديگر، به تعريف مثل دقت كنيم، ملاحظه ميكنيم كه مثلهاي شعر نو در واقع مثل نيستند، يعني چيزي نيستند كه حاصل تجربهاي طولاني و جمعي باشد و در طول تاريخ، تراشخورده و به صورت نسبتاً ثابت و نامتغير به دست ما رسيده باشد ، بلكه برعكس ، حاصل تجربة فردي و طرز نگرش و جهاننگري و فلسفة شخصي هر يك از شاعران و تجربة حاصل از برخورد آنان با جهان هستي و پاسخ به سوالات آن و يا چيزهايي از اين قبيل است. اما آنچه ما را بر آن ميدارد كه به اين نوع اشعار به ديدة مثل بنگريم، اين است كه اين تجربههاي فردي به قدري موجز، تراشخورده و تقريباً جامع و مانع بيان شدهاند كه توانایی تبديلشدن به يك مثل را دارند. ولي بايد دانست كه اولاً حوزة کاربرد اين مثلها (يعني ايجاد تشابه بين آنها و آن مسئلهاي كه بدان مثل ميزنند) اندكي تنگتر و محدودتر است . ثانياً مثلها همه در يك حد و رتبه نيستند و در درجات گوناگون قرار دارند. در ادامه، در تقسيمبنديهايي كه درخصوص اين نوع مثلها انجام خواهيم داد، اين مسئله بيشتر آشكار خواهد شد.
مهمترين ملاك و معيار مثل در شعر نو رواج بند يا مصراعي از شعر در ميان مردم است. اين نوع شعرها پيش از آنكه ما بخواهيم در زبان مردم به صورت مثل درآمده است و آنان در امور مختلف به آنها متوسل ميشوند. مثلاً اكثر مردم شعرخوانده و آگاه جامعه وقتي بخواهند كسي را براي درك زيباتر زندگي ، دانستن قدر لحظههاي آن، شكرگزاري و قدرداني از موهبتهاي زندگي يا حتي تسلّي خاطر كسي كه به سبب بروز حادثهاي ديگر ميل چنداني به زيستن ندارد، اين مصراعهاي سهراب سپهري را مثل ميآورند:
زندگي رسم خوشآيندي است ؛ تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
يا اگركسي بخواهد غم و غصة فراوان، نااميدي و بيپناهي خود را در روزگار بيان كند، به اين مصراع نيما متوسل ميشود كه: به كجاي اين شب تيره، بياويزم قباي ژندة خود را؟
این مثلها یا برخاسته از تحولات و حوادث اجتماعی و سیاسی مردم ایران در طول چند دهة اخیر و یا بازتاب مکاتب ادبی جهان بر شعر نو(مانند مکتب رمانتیسم) و یا نتیجة افکار نوِ صوفیانه است که از طرف صاحبان این مکاتب و افکار در میان مردم رواج یافته است. در اینجا نکتهای را یادآوری میکنیم که مثلهای نو مختص شعرنو نیست و از عالم سیاست نیز بعضی از جملهها،(مانند برخی از سخنان دکتر مصدق و برخی دیگر از سیاستپیشگان) به صورت مثل درآمده است ولی چون بحث این مقاله فقط به شعرنو اختصاص دارد آنها را ذکر نخواهیم کرد.
انواع مثلها در شعر نو: در شعر نو، کلاً سه نوع مثل به کار رفته است: نوع اول آن دسته از مثلهايي است كه شاعر مستقيماً از فرهنگ و زبان مردم خويش گرفته است. آن را در فنّ بديع" ارسال المثل"ميگويند. مانند اين بند از شعرِ"به علي گفت مادرش روزي" از فروغ فرخزاد:
قاچ زينو محكم چنگ بزن كه اسبسواري پيشكشت. (فروغ ،1379: 394)كه به صورت:" قاچ زين را بگير نيفتي اسبدواني پيشكشت" در( دهخدا ،1352: 1153) ضبط شده است. و یا: بگریختم از نمنم باران به شتاب/ وانگاه به ناودان پناه آوردم. (شفیعیکدکنی، 1376، هزارة دوم آهوی کوهی:180) که به صورت:"ز باران سوی ناودان آمدیم" (دهخدا،1352: 891) ضبط شده است. ارسال المثل، در شعر شاعراني كه تصويرها و مضونهاي شعري آنان عمدتاً برخاسته از فرهنگ ايراني است ، بيشتر به چشم ميخورد، شاعراني نظير : مهدي اخوان ثالث ، شفيعيكدكني و تا حدودي نيما و فروغ فرخزاد، و بالعكس، در شاعراني نظير نادرپور و شاملو كه به فرهنگ غرب گرايش بيشتري دارند،كمتر ديده ميشود.
نوع دوم، مثلهايي هستند كه از امثال رايج و معروف فارسي گرفته شده است ولي با اندكي تغيير در اجزاي آن و به صورت نو، بيان شدهاند. به عبارت ديگر، اصل فكر بر پايه آن امثال است ولي به صورت ديگر بيان شده است. مانند: قباي مرگ بر تن همسايگان نيكوست.(نادرپور، 1381: 815)كه برگرفته از اين مثل معروف فارسي است: مرگ خوب است براي همسايه. ( انوري ،1384: 2/ 997)
شنيدن، هرگز نميرسد به ركاب ديدن.(آتشي ،1386: 1176) كه مأخوذ از اين مثل معروف فارسي است : شنيدن كي بود مانند ديدن .( انوري ،1384: 2/713)
آري گله را چو روي واپس آرند/ بيشبهه بز لنگ شود پيشروش (شفيعي كدكني،1376، هزارة دوم آهوي كوهي: 177) كه مأخوذ از اين مثل معروف فارسي است: پسرو اندر بازگشتن گردد آري پيشرو (دهخدا،1352: 666)
بهای دُر نشود گم اگر چه در خاک است.(ابتهاج،1378: 154)که معادل و یا برگرفته از این مثل است: گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر بر فلک رود همچنان خسیس.(سعدی ،1362 :179)
ما را سرگلیم نشاندند و ز ابتدا/ گفتند پا درازتر از آن مبادتان(کسرایی،1386: 398)که برپایة این مثل فارسی است: پا را به اندارة گلیم باید درازکرد.(انوری، 1384: 202)
نوع سوم، مصراعها و یا بیتهایی است که به صورت مثل درآمده است که در ادامه در خصوص آنها بیشتر بحث خواهیم کرد. در اینجا ذکر نکتهای ضروری است. مثلهایی که هم اکنون در زبان فارسی به کار میرود از نظر حوزة کاربرد یکسان نیستند بعضی از آنها به شدت رایج هستند، به گوش اکثر مردم رسیده و قشرهای مختلف مردم در امور گوناگون به عنوان اتمام حجت به آنها متوسل میشوند، برخی دیگر مثلهای نیمه رایج هستند و حوزة کاربرد محدودی دارند، مثلهای مأخوذ از شعر نو نیز به همین گونه هستند.در این مقاله، مثلهای نو را از نظر رواج و حوزة کاربرد به 4 گروه اصلی تقسیم کردهایم.
گروه اول: این مثلها به صورت تمام و كمال، توانایی تبديل شدن به يك مثل را دارند و ميتوانند همرديف مثلهاي معروف و رايج در فارسي گردند و در مجموعههايي كه براي مثلها ترتيب داده ميشود، ثبت و ضبط شوند. از نظر ساختار به صورت گزارههای خبری و گاه امری هستند، عامل موسیقی درآنها برای سپرده شدن درحافظة مردم ضعیف است و بیشتر از نظر اشتمال بر حقایق مسلّم و محتوا و معنی آنها است که به اذهان مردم سپرده شده است. اين مثلها حاوي خصوصيتهاي زير هستند:
الف: بيانكننده حقيقت مطلقي هستند كه در همهجا و همه كس صدق ميكند. با جستجويي دقيق در ميان مثلهاي اقوام گوناگون، نظيرههاي فراواني براي آنها ميتوان پيدا كرد. مانند :
نيست كاري كاو اثر بر جاي نگذارد/ گرچه دشمن صد در او تمهيدها دارد. (نيما ،1371: 427)
بر عبث خاطر ميازار. (همانجا)
زندگاني نيست ميداني/ جز براي آزمايشها (همانجا)
ماية ديگر خطا ناكردن مرد/ هست از راه خطاها كردن مرد (همان جا)
هر خطاي رفته، نوبت با صوابي دارد از دنبال. (همان جا)
و در شهادت يك شمع/ راز منوري است كه آن را/ آن آخرين و آن كشيدهترين شعله خوب ميداند. (فروغ ،1379: 438)
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد/ مرواريدي صيد نخواهد كرد. (همان : 419)
پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردني است. (همان: 468)
گور دايم گرسنه است، گوركن را نيز. ( آتشي ،1386: 145)
گاه زخمي كه به پا داشتهام، زير و بمهاي زمين را به من آموخته است.4 (سپهري،1380: 269)
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.5 (همان: 314)
شاعر به شهر بيهنران، بار خاطر است. (مشيري ،1386: 1/257)
دريا همه عمر ، خوابش آشفته است.6 (شفيعي كدكني ،1376، آيينهاي براي صداها: 265)
نگاه تازه بياور كه بنگري/ در زير آفتاب همه چيز تازه است. (همان،1376، هزارة دوم آهوي كوهي:480)
از پیش و پس قافلة عمر میندیش/گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت. (ابتهاج،1378: 16)
تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است.(همان: 154)
آبي كه برآسود ، زمينش بخورد زود/ دريا شود آن رود كه پيوسته روان است. (همان: 172)
هنر، بي عيب حرمان نيست. (همان: 244)
رسيدن، هنرگام زمان است. (همان: 175)
زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد. (همان،1385: 175)
ب: بيان تفكر فلسفي و حاصل ژرف نگري شاعر در پديدههاي جهان و استخراج قانوني براي آن است . اين نوع مثلها، به مثلهاي گروه پيشين ميمانند ، ولي مانند آنها جهانشمول نيستند و ممكن است نقيضهاي براي آنها پيدا شود. مانند :
تا نه داغي بيند/ كس به دوران نه چراغي بيند. (نيما،1371: 367)
و آن به كار آمد كه او در كار/ ميكند روزي خطا ناچار(همانجا)
حق با كسي است كه ميبيند. ( فروغ ،1379: 369)
سكوت چيست به جز حرفهاي ناگفته. (همان: 425)
تنها صداست كه ميماند. (همان : همان 463)
حقيقت لاغرك ميشي كه قرباني است. ( اخوان ،1386،سه كتاب:168)
هيچ ده با هيچ بِستان هيچ كارش نيست.( همان ،1386، سواحلي: 67)
خاموشي، سرآغاز فراموشي است. ( همان ،1386، از اين اوستا: 99)
عشق/ صداي فاصلههاست. ( سپهري ،1380: 308)
دهان، گلخانة فكر است. ( همان : 384)
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ. (همان : 298)
آدميزاد، طومار طولاني انتظار است. (همان : 432)
آن كه ميدانست ، زبان بست و آن كه ميگفت، ندانست.(شاملو ،1380: 435)
سعادت/ پاداش اعتماد است. (همان: 468)
آنچه جادوانهتر ، جاودانهتر/ و آنچه جاودانهتر ، جادوانهتر. (شفيعي كدكني ،1376، هزاره دوم آهوي كوهي:409)
باید بچشد عذاب تنهایی را/ مردی که ز عصر خود فراتر باشد(همان: 490)
وقتي آوازي نباشد ، شوق پروازي نخواهد بود.(همان: 325)
جهان چه باشد غير از بيان ما زِ وجود.(همان: 140)
بودن، يعني هميشه سرودن. (همان،1376، آيينهاي براي صداها:260)
هميشه درد به سر وقت مرد ميآيد. (ابتهاج،1378 : 249)
زندگي چيست؟ عشق ورزيدن/ زندگي را به عشق بخشيدن (همان: 283)
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است. (همان،1385: 195)
ج: بيان آرمانهاي بلند انساني و آزادگي که بیشتر محصول آرمانهای سیاسی و افکار پرشور انقلابی است. به نظر ميرسد كه اين آرمانها، حاصل تفكر انقلابي روشنفكران جامعة پس و پيش از كودتاي 28 مرداد باشد.طنز تلخ از ویژگیهای بارز برخی از آنها است. به چند نمونه اشاره ميشود:
هراس من، همه از مردن در سرزميني هست/ كه مزد گوركن/ از بهاي آزادي آدمي/ افزون باشد.
(شاملو ،1380: 460)
گر بدينسان زيست بايد پست / من چه بيشرمم اگر ناقوس عمرم را به رسوايي نياويزم. (همان: 173)
اي خداوندان ظلمت شاد! / از بهشت گندتان ما را/ جاودانه بينصيبي باد.(همان: 156)
چه بهار و باغ باشد/ كه سرود كودكانش غزل كلاغ باشد.(شفيعي كدكني ،1376، هزاره دوم آهوي كوهي:179)
پاي در زنجير خوشتر، تا كه دست اندر لجن.(همان: 307)
تمام پوية انسان به سوي آزادي است.(همان : 423)
غم اين نيست كه دستانم خالي است/ كاسة چشمم لبريز رهايي ست.(همان ،1376، آيينهاي براي صداها: 502)
از مرگ هراسی نیست/ من دلم از دشمنکام شدن میسوزد. (ابتهاج، 1385: 171)
د: بيان آموزههاي اخلاقي و اجتماعي و نكتههاي حكيمانه و پندآموز كه براي اصلاح زندگي و درست زيستن است:
رشتة اميد بيحاصل گسستن بهتر از بيهوده دل بستن. (اخوان ،1386، از اين اوستا: 215)
اندكي صبر، سحر نزديك است.(سپهري ،1380: 31)
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم. ( همان : 295)
گر نكوبي شيشة غم را به سنگ/ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ (مشيري،1386: 1/309)
مردي نه در تندي تيشه است/ كه در پاكي جان و انديشه است. (كسرايي،1386: 162)
گروه دوم امثال، شعرهايي است كه در آنها تلخيها و سختيهاي اجتماعي و فردي كه به صورت مقطعي گريبانگير شاعر شده، به صورت شكواييه در شعر بيان شده است و چون هميشه در تمام جامعهها و حكومتها اين تلخيها و شكايتها وجود دارد، دستماية مردم براي بيان دردها و سختيهاي زندگيشان شده و به صورت مثل سائر نيز درآمده است. اين دسته از مثلها از نظر مثل بودن ضعيفتر از مثلهاي گروه اول هستند. مانند نمونههاي زير:
به كجاي اين شب تيره، بياويزم قباي ژندة خود را. (نيما،1371: 235)
غم اين خفتة چند/ خواب در چشم ترم ميشكند. (همان: 444)
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است. (اخوان،1386، زمستان: 155)
در كجاي اين فضاي تنگ بيآواز/ من كبوترهاي شعرم را دهم پرواز؟ (مشيري، 1:1386/463)
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد! (ابتهاج ،1378: 90)
ز سرگذشت چمن دل به درد ميآيد/ ببند پنجره را باد سرد ميآيد. (همان: 249)
گروه سوم، از بندها يا مصراعهايي كه صورت مثل به خود گرفتهاند، تعريفها و تعبيرهايي است كه شاعران از مسايل گوناگون به دست دادهاند. بعضي از اينها را ميتوان تكذيب يا تأييد كرد. يعني مطابق با مشرب و عقيدة بعضي از مردم هست و بعضي از مردم نيست. مثلهاي اين دسته، از نظر مثل بودن، ضعيفتر از دو گروه پيشين است.
آينهاي برابر آينهات ميگذارم/ تا با تو/ ابديتي بسازم. (شاملو،1380: 390)
نجات دهنده در گور خفته است. (فروغ،1379: 424)
در حضور شمعدانيها، شقاوت آب خواهد شد. (سپهري،1380: 380)
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند. (همان: 365)
درين دنيا/ خوب بودن- به خدا - سهلترين كاري است. (مشيري،1386: 1/568)
زندگي، گرمي دلهاي به هم پيوسته است. (همان: 2/996)
تو نغمة خويش را/ در بيابان/ رها كن/ گوش از كران تركرانها/ آن نغمه را ميربايد. (شفيعي كدكني،1376،آيینهاي براي صداها:260-261)
در حقيقت، اين دسته از مثلها، مثل نيستند ولي به علت شدت رواج و مطابقت با مشرب بعضي از مردم به صورت مثل درآمدهاند. گروهي ديگر از امثال كه دراين گروه جاي ميگيرند، بيان ديدگاهها، تجربهها و آرزوهاي فردي شاعر است كه گاه به تجربهها و آرمانهاي جمعي ميماند و ما ميتوانيم آنها را به عنوان مثل - البته با دامنة شمول اندك - به كار ببريم، در اين مثلها نيز، ايجاز و بلاغت دو عامل اساسي شهرت آنها است. بيشتر بندها و يا مصراعهايي كه از سهراب سپهري به صورت مثل به كار ميرود، از اين نوع هست.
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچة عادت از ياد من و تو برود. (سپهري،1380: 290)
چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.(همان: 291)
زندگي آبتني كردن در حوضچة اكنون است.(همان: 292)
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.(همان: 314)
آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب. (همان: 345)
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.(همان: 350)
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثة عشق تر است. (همان: 372)
گروه چهارم، از شعرهايي كه به صورت مثل درآمدهاند، اصلاً مثل نيستند، ما نيز عنوان مثل بر آنها اطلاق نميكنيم زيرا هيچيك از ويژگيهاي مثل را ندارند. فقط به سبب ايجاز و بلاغت و يا به سبب شدت شهرت در بين مردم، حكم مثل سائر را پيدا كردهاند.در این بندها و مصراعها نیز مردم بنا به مناسبت و حال خود، تناسبي بين خود و آن شعر ايجاد ميكنند. شعرهاي اين بخش، به سبب دارا بودن همين ويژگي، ظاهراً در دايرة تعريف مثل گنجيدني است ولی به هیچوجه مثل نیستند. اين عبارتها، بيشتر بيان حالات فردي، وجداني و نفساني است. مانند:
كار شب پا نه هنوز است تمام.(نيما،1371: 412)
قاصد روزان ابري، داروگ، كي ميرسد باران؟ (همان: 504)
غم نان اگر بگذارد. (شاملو،1380: 548)
روزگار غريبي است نازنين. (همان: 824)
دل خوش سيري چند؟(سپهري ،1380: 275)
به سراغ من اگر ميآييد، نرم و آهسته بياييد.(سپهری ،361:1380)
بي تو مهتاب شبي باز آن كوچه گذشتم. (مشيري ،1386: 1/404)
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم. (همان: 405)
نفسم گرفت ازين شب، در اين حصار بشكن. (شفيعي كدكني،1376، آيينهاي براي صداها: 434)
اين صبر كه من ميكنم، افشردن جان است. (ابتهاج،1378: 173)
درين سراي بيكسي، كسي به در نميزند. (همان: 79)
در شعرهايي كه به عنوان مثل انتخاب شده، چند نكته گفتني است. برخي از اين شعرها، در زبان مردم به عنوان مثل به كار ميرود و آنان چه به صورت شفاهي (در گفتار) و چه به صورت كتبي (در نوشتار) آنها را به كار ميبرند. برخي ديگر نيز اشعاري است كه ما با مطالعه در آثار شاعران معاصر به عنوان مثل تشخيص دادهايم. در اين انتخاب دو خصوصيت عمده، مدنظر بوده است:
الف: ايجاز، يعني يك كلام فلسفي يا هنري كه حاصل ديدگاه شاعر در يك يا چند جنبه از مسايل مختلف است در قالبي بسيار مختصر و در عين حال فراگير بيان شده باشد. البته اين نوع مثلها، تفسيرها و تأويلهاي مختلفي را برميتابند.
ب : موسيقي، يعني سخني كه علاوه بر داشتن ويژگيهاي بلاغي كه براي مثل ذكر كردهايم، داراي موسيقي ويژهاي باشد كه به كمك همين عامل، هميشه در حافظة مردم باقي بماند و بتوانند آنها را زمزمه كنند.
بلاغتِ مثلهای شعر نو:
مثلهایی که در این مجموعه جمعآوری شدهاست، عمدتاً از نظر معنا و مفهومی که دارند طبقهبندی شدهاند یعنی بیشتر حوزة معنایی و مدلول آنها مدّ نظر بوده است. این مثلها از یک نظر دیگر نیز حائز اهمیت هستند و آن حوزة بلاغی آنها است. بدیهی است که مثلهای موجود فارسی نیز از این خصیصه برخوردارند و بلاغت در شکلگیری آنها بسیار مؤثر بوده است. به عنوان مثال:"مفت را که گفت؟"(انوری، 1384: 1008)(یعنی برای چیز مفتی که نصیب شخص میشود، چون و چرایی وجود ندارد.) یا"مفت باشد، گلوله جفت جفت باشد."(همان جا) این مثل بر اساس آوا و موسیقی(جناس) موجود میان دو واژة"مفت" و"جفت" به وجود آمده است. در مثلهای نو، مثلی که بر پایة موسیقی صِرف میان واژگان کلام شکل گرفته باشد، تقریباً وجود ندارد. ولی معدودی از آنها از بلاغت و موسیقی قویتری برخوردارند، مثل: گر نكوبي شيشة غم را به سنگ/ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ (مشيري،1386: 1/309)؛ هميشه درد به سر وقت مرد ميآيد. (ابتهاج،1378: 249)
از حیث بلاغت میتوان این مثلها را در بخشهای ذیل مطالعه کرد:
الف: مثلهایی که هیچیک از جنبههای بلاغت در آنها به کار نرفته است و مجموع آنها به صورت گزارههای خبری و یا امری هستند، بیشتر مثلهایی که نیما از زبان"پادشاه فتح" در شعری به همین نام آورده، از این گونه است. مانند: بر عبث خاطر ميازار.(نيما ،1371: 427)؛ هر خطای رفته، نوبت با صوابی دارد از دنبال(همان جا)؛ مایة دیگر خطا ناکردن مرد/ هست از راه خطاهاکردن مرد(همان جا)
نمونههای دیگر: خاموشی سرآغاز فراموشی است.( اخوان، 1386، از این اوستا: 99)؛ سعادت پاداش اعتماد است.(شاملو، 1380: 468)؛ هنر بیعیب حرمان نیست.(ابتهاج، 1378: 244)
ب: در برخی از مثلها تشبیه، هستة اصلی آن را تشکیل میدهد.یعنی در آن مثل یا چیزی به چیزی تشبیه شده و یا هستة اصلی آن، ترکیب تشبیهی است. مانند: حقیقت لاغرک میشی که قربانی است.(اخوان، 1386، سهکتاب: 168)
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.(سپهری،1380: 314)؛ دهان گلخانة فکر است.(همان: 384)
ج: در بعضی از آنها، استعاره یا کنایه هستة اصلی مثل را تشکیل میدهد و در واقع مجموعة مثل یک تصویر استعاری یا کنایی است. مانند: و در شهادت يك شمع/ راز منوري است كه آن را/ آن آخرين و آن كشيدهترين شعله خوب ميداند. (فروغ ، 1379: 438)؛ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردني است. (همان:468)؛ نگاه تازه بياور كه بنگري/ در زير آفتاب همه چيز تازه است. (شفیعیکدکنی،1376، هزارة دوم آهوي كوهي:480)؛ هميشه با نفس تازه راه بايد رفت. (سپهری، 1380: 314)؛ تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است.(ابتهاج، 1378: 154)
د: بعضی دیگر نیز بر پایة نمادها شکل گرفتهاند، نمادهای اجتماعی مانند شب، صبح، خفته و ... مانند: به كجاي اين شب تيره، بياويزم قباي ژندة خود را. (نيما،1371: 235)؛ غم اين خفتة چند/ خواب در چشم ترم ميشكند. (همان: 444)؛ اندكي صبر ، سحر نزديك است.(سپهري ،1380: 31)
تفاوت کنایه و مثلهای نو: چنانکه پیشتر گفتیم، هستة اصلی بخشهایی از مثلها را استعاره یا کنایه تشکیل میدهد و درواقع کل مثل یک تصویر کنایی یا استعاری برای امر خارجی و مدلول خویش است. مانند: پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است. در این بند از شعر فروغ که یک تصویر شاعرانه است پرواز، استعاره از راه و رسم زندگی و نحوة زیستن(زندگی متعالی) است و پرنده، استعاره از انسان و یا نماد اوست که سرنوشت محتوم او مرگ است و تنها چیزی که از او باقی میماند همین منش زندگی اوست. این تصویر درکل، به این امر اشاره میکند که آن چیزی که ارزش دارد و دارای جاودانگی است، زندگی است. و یا این مثل: نگاه تازه بیاور که بنگری/ در زیر آفتاب همه چیز تازه است. در این بند از شعر، مقصود دکترشفیعیکدکنی از "نگاه تازه"، دیدی نو و خالی از هر نوع شائبة عادت و روزمرّگی است و اگر انسان دید تازهای نسبت به جهان و مناسبات آن به دست بیاورد، مسلم است که زندگی او دگرگون خواهد شد و همیشه نشاط و سرزندگی با او خواهد بود. این دو نمونه شعر، در خارج مدلول واحدی ندارند و از چند تصویر استعاری یا کنایی تشکیل شده و ساختار مثلی دارند ولی برخی از بندها یا مصراعهایی از شعر نو که گاهی برخی به عنوان مثل به کار میبرند در واقع ساختار مثلی ندارند، درکل کنایه از امر واحدی هستند و میتوان آنها را به صورت مصدری درآورد. مانند این بیت نیما: خود گوشه گرفتهام تماشا را کآب/ در خوابگه مورچگان ریختهام(نیما، 1371: 558)آب درخوابگه مورچگان ریختن،کنایة بدیعی از لوازم تشویش و آزار عدهای از مردم بیخیال را فراهم کردن است که حقیقت سمنانی(حقیقت سمنانی، 1374: 2) نیز در مجموعة مثلهای منظوم فارسی آن را به عنوان مثل ضبط کرده است. این نوع شعرها ساختار مثلی ندارند و فقط آنها را میتوان در فرهنگی که برای کنایات فارسی ترتیب داده میشود ثبت و ضبط کرد. در مقالة حاضر این شعرها به عنوان مثل نیامده است.
تفاوتهای مثلهای نو با مثلهای رایج:
1- عمدهترین تفاوتی که میان این دو نوع مثل مشاهده میشود، نحوة ساخته شدن آنها است. مثلها معمولاً در طول روزگار ساخته میشوند و پس از تغییراتی که در طول سالیان در آنها رخ میدهد به صورت ثابت به کار میروند، ولی مثلهای مأخوذ از شعر نو، گویندة بهخصوص دارند و از افکار و اندیشههای آنان نشأت گرفته است.
2- مضمون مثلهای رایج فارسی بسیار متنوع است و حوزههای بسیاری از زندگی مردم مانند: سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، مذهبی، اقتصادی، ادبی، هنری، فرهنگی، جسمی و جز آنها را در بر میگیرند، در حالیکه مثلهای شعر نو بیشتر در مسایل اجتماعی و گاه اخلاقی کاربرد دارند. علت اساسی آن، این است که این مثلها بیشتر حول مسایل اجتماعی و حوادث تاریخی- اجتماعی چند دهة اخیر میچرخند و بازتاب دهندة افکار اجتماعی و سیاسی مردم در تاریخ معاصر هستند.
3- در مثلهای رایج، عامل موسیقی بسیار مهم است و بیشتر مثلها بر پایة موسیقی موجود بین واژگان شکل گرفته است. انواع صنایع ادبی نظیر جناس، موازنه، موسیقی آوایی کلمات، واجآرایی، و نظایر آن در بیشتر مثلها به چشم میخورد و یکی از عوامل رواج و ماندگاری مثلها محسوب میشود ولی در مثلهای شعر نو وضع بدین منوال نیست و موسیقی صِرف، کمتر باعث رواج مثلی شده است و این عامل تقریباً فرع بر عوامل دیگر است.
در پایان ذکر چند نکته ضروری است:
الف- مثلهايي كه از شعر نو استخراج شدهاند ممكن است كاملاً صورت مثل نداشته باشند ولي مانعي هم وجود ندارد كه به عنوان مثل به كار برده شوند.
ب- ممكن است در تقسيمبندي كه درخصوص مراتب و حوزة كاربرد امثال ترتيب داده شده است، تداخلهايي نيز وجود داشته باشد، يعني مثلي كه در ذيل تعريف و تقسيم خاصي ذكر شده، كاملاً با آن مطابق نباشد - به اصطلاح جامع و مانع نباشد- اين مسئله، ذاتي هر كلام ادبي است. مثلهاي رايج نيز، همين گونهاند، سبب عمدة آن تأويل و تعبيرهايي است كه از يك كلام ادبي شده، تعريفها و حوزههاي خاصي براي كاربرد آن در نظر گرفته ميشود.
ج- با اندكي تسامح، ميتوان مثلهاي بيشتري را - مخصوصاً از اشعار فروغ فرخزاد، اخوان ثالث، سهراب سپهري و شفيعي كدكني- كه خصوصيت عمدة آنها موسيقي، ايجاز و رواج درمیان مردم است، به اين سياهه افزود. ولي با توجه به حدود و تعريفهاي كه از مثل به دست دادهايم، از ذكر آنها خودداري كردهايم.
نتیجهگیری:
ادبیات چه به صورت منظوم و چه به صورت منثور سهم بسزایی در ساخته شدن بخشی از مثلهای هر ملتی دارد. در دورههای مختلف ادبیات فارسی هریک از سبکهای ادبی، تأثیر خود را از این حیث بر فرهنگ مردم ایران گذاشتهاند. شاهنامه و کتابهایی نظیر آن مانند گرشاسبنامه، عمدتاً مثلهایی را که حاوی راه و رسم زندگی، جوانمردی، درستی و راستپیشگی است، ساخته و آموختهاند، سعدی و حافظ و مولانا، نکات اخلاقی، مذهبی، آیینها و حکمتهای زندگی و رسیدن به تعالی و گاه جنبههای طنزآمیز زندگی را به صورت مثل به جامعه القا کردهاند، سبکهایی مانند اصفهانی یا هندی که بیشتر با فرهنگ توده و عوام سر و کار داشتهاند، لایههای مختلف، جزیی و به اصطلاح پیش پا افتادة زندگی را در صورت مثل به یادگار نهادهاند و دست آخر مثلهایی که در شعر نو موجود است افکار و اندیشههای امروزی و به اصطلاح پیشرو را در قالبهای مختلف اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، عرفانی و ... به ارمغان آوردهاند.در این میان سهم سهراب سپهری بیش از دیگران است، با اینکه شعر سهراب دارای نوعی ابهام و پیچیدگی و گاه مجموعهای از تصاویر انتزاعی و سوررئالیستی است، ولی در میان مردم از شهرت بینظیری برخوردار است، میشود گفت که خوانندگان شعر سهراب، اشعار او را با روح و جان خود درک میکنند و میان این مفاهیم و عوالم روحی خود نوعی تناسب احساس کرده، لذت عمیقی را از این تناسبات در وجود خود حس میکنند و در مسایل گوناگون بیشتر به اشعار او متوسل میشوند. پس از سهراب، نیما، فروغ، ابتهاج و شفیعیکدکنی بیشترین سهم را از مثلهای نو به خود اختصاص دادهاند. به نظر میرسد با افزوده شدن این مثلها و حتی بندها و مصراعهای دیگر از این شاعران و حتی شاعران دو دهة اخیر باید در تعریف مثل و حدود و ثغور آن تجدید نظر کرد و تعریف جدیدی بنا به مقتضیات زمان و گونههای مختلف مثل برای آن ترسیم کرد. با توجه با این نکته که رواج آنها و جایگزین شدنشان به جای مثل را نمیتوان نادیده انگاشت و به سبب نگنجیدن برخی از آنها در دایرة تعریفهای مثل به یکسو نهاد.
پينوشتها:
1- ضربالمثل در اصل به معني"مثل زدن" و"مثل آوردن در ميان كلام" است. از اين رو برخي از اديبان معتقدند كه نبايد "ضربالمثل" را به جاي"مثل" به كار برد. اما بايد دانست كه در زبان فارسي از دوران قديم تا به امروز "ضربالمثل" را در معني مثل به كار بردهاند و نميتوان آن را غلط دانست. (عالي عباسآباد، 1385: 205)
2- مرحوم دهخدا، در مجموعة 4 جلدي امثال و حكم، تعريفي از مثل به دست نداده و اصلاً مقدمهاي بر آن كتاب ارجمند ننوشته و علت تحرير نكردن مقدمه بر آن را چنين بيان داشتهاند: "در زبان فرانسوي هفده لغت پيدا كردم كه در فرهنگهاي عربي و فارسي همة آنها را مثل ترجمه كرده بودند و در فرهنگهاي بزرگ فرانسوي، تعريفهايي كه براي آنها نوشتهاند، مقنع نيست و نميتوان با آن تعريفات، آنها را از يكديگر تميز داد. ناگزير توسط يكي از استادان دانشكدة حقوق نامهاي به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقيق مفهوم آن هفده لغت را خواستار شدم، پاسخي كه رسيد تكرار مطالبي بود كه در لغتنامههاي فرانسوي آمده بود و به هيچوجه مرا اقناع نكرد. از اين رو، از نوشتن مقدمه و تعريف مثل و حكمت و غيره خودداري كردم و كتاب را بدون مقدمه نوشتم."(دهخدا، 1352: 8-9)
3- مقصود ما از شعر نو، شعر معاصر است كه هم در قالبهاي سنتي نظير غزل و چهار پاره و هم در قالبهاي نيمايي و سپيد است.
4- مقصود اين است كه بعضي وقتها، تلخيها و سختيها، وجوهي از زندگي و جهان را در پيش چشم انسانها ميگشايد كه خوشيها و راحتيها از عهدة آن برنميآيند.
5- دكتر شفيعي كدكني در اين خصوص نوشته است: "تمام آموزشهاي دون خوان (Don Juan) در كتابهاي عرفاني داستانياش كه در زبان فارسي هم از معروفترين كتابهاست، در يكي دو فكر عمده خلاصه ميشود كه مهمترين آنها همين است كه آنچه قوانين جهاني تشخيص داده ميشود عادت ماست، ما عادت كردهايم كه ببينيم سنگ از بالا به پايين حركت كند و شعله رو به بالا، اين عادت ماست و ما در غبار عادت گرفتاريم. من نميدانم سپهري از او گرفته يا از ديگري؛ اما همهشان وامدار متفكر بزرگ شرق، جلالالدين مولوياند كه ميگويد:(از زبان حق) عادت خود را بگردانم به وقت/ اين غبار از پيش بنشانم به وقت/ بحر را گويم كه هين پر نار شو/ گويم آتش را كه رو گلزار شو. كه اصل فكر از امام ابوالحسن اشعري و اتباع است." (شفيعي كدكني، 1368 : 18-19)
6- دريا، كنايه از انسانهاي دريا صفت است. آنان كه احساس مسئوليت ميكنند و داراي وجدان و شرف هستند، راحتي و آسايش نيز ندارند و جان خود را فداي آرمانها و مسئوليتهاي خويش ميكنند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|