X
تبلیغات
صحبت یوسف - غم غربت در شعر معاصر
 
بحث و گفت و گو درباره ادبیات-یوسف عالی عباس آباد
 

نوستالژی که در زبان فارسی به«غم غربت»ترجمه شده، با این­که تقریباً به تازگی ابداع شده است ولی به هیچ وجه نوظهور نیست. در فرهنگ آکسفورد به معنی احساس رنج و حسرت نسبت به آن چیزی است که گذشته و از دست رفته است: (A.S.(2003) P.840 ,Hornby) این اصطلاح در ابتدا مربوط به حوزة روانشناسی و در درمان سربازانی به کار می­رفت که براثر دورشدن از خانواده و یا کشور خود دچار نوعی بیماری و افسردگی می­شدند ولی رفته­رفته به سایر حوزه­ها مخصوصاً علوم انسانی و هنرکشیده شد و منتقدان درآثار شاعران و هنرمندان به جستجو درخصوص این موضوع و چگونگی بروز این رفتار ناخودآگاه پرداختند. نوستالژی یکی از پدیده­هایی است که درجهان معاصر و در حوزة ادبیات نظر بسیاری از منتقدان را به خود معطوف داشته و کتاب­های متعددی در این خصوص نوشته شده است. مانند:

Nostalgia: Sanctuary of meaning اثر Jenell L.O.Wilson از دانشگاه Bucknell در سال 2005 .

The future of nostalgia اثر Svetlana Boym  از دانشگاه هاروارد.

 Ethics and nostalgia in the contemporary novel اثر John.J.su از دانشگاه کمبریج .

غم غربت درحوزة سینما نیز نظر بسیاری از کارگردانان را به خود معطوف داشت، چند فیلم دربارة آن ساخته شد، بعضی از این فیلم­ها به همین نام ساخته شدند، بهترین نمونة آن فیلم «نوستالگیا»[1] ساختة فیلم­ساز شهیر و فقید روسی آندری تارکوفسکی(Andrei Arsenewish Tarkovskii) (1932-1986)است که شرح غم غربت شاعر روسی درایتالیا است.[2]

حاصل معنی این اصطلاح در فرهنگ­های علوم انسانی به این صورت است: نوستالژی، غم غربت، اشتیاق مفرط برای بازگشت به گذشته، دلتنگی برای وطن و خانواده درگذشته، دوران خوش کودکی و ... .رک:(آشوری:1381)؛ (باطنی:1368)ذیل واژه.  

مؤلفه­های اصلی غم غربت عبارت است از:1- دلتنگی برای گذشته؛2- فاصله گرفتن از وطن مألوف؛3- بیان خاطرات همراه با افسوس و حسرت؛4- پناه بردن به دوران کودکی و یادکرد حسرت­آمیز آن؛4- اسطوره پردازی؛5- آرکائیسم (باستان­گرایی)؛6- پناه­بردن به آرمان­شهر.

دو عنصر«بو» و«صدا» در تداعی گذشته­ها و به تبع آن تحریک عاطفه­های نوستالژیکی انسان بسیار مؤثر است و چنانکه در ادامه خواهیم دید، شاعران به این دو عنصر اهمیت خاصی داده­اند.  

به سبب مبهم بودن ارتباط نوستالژی با سه مفهوم اسطوره، آرکائیسم و آرمان­شهر به نکته­هایی دربارة هریک از آن­ها اشاره می­شود: 

اسطوره: یکی از نمودهای غم غربت، اسطوره­پردازی است در واقع اسطوره­ها، بازسازی جهان آغازین ویا بهشت از دست رفته است با این دیدگاه، اسطوره­پردازی نیز از بار نوستالؤیکی برخوردار می­شود.« همة اساطیر به ما نشان می­دهند که انسان خاستگاهی از سعادت، خودانگیختگی و آزادی لذت می­برده است اما این حالت را متأسفانه در نتیجة هبوط از دست می­دهد- یعنی در نتیجة آنچه به دنبال حادثة اسطوره­ای، باعث گسستگی آسمان و زمین شد.- در زمان سرآغاز، در عصر پردیسی [بهشتی]، ایزدان به زمین می­آمدند و با آدمیان آمیزش داشتند و انسان­ها نیز می­توانستند با بالا رفتن ازکوه، درخت، گیاه خزنده یا نردبان یا حتی بر بال پرندگان به آسمان بروند.»(الیاده، 1374: 58)

آرکائیسم: آرکائیسم یا باستان­گرایی به عنوان اصطلاح ادبی، به کاربرد صورت قدیم زبان، واژگان یا نحو آن اطلاق می­شود. کادن آن را به این صورت تعریف کرده است:«این اصطلاح با کهنه و قدیم سروکار دارد. تا پایان قرن 19 در شعر رواج داشت. این امر دلایل گوناگون دارد. گاهی شکل قدیمی واژه از لحاظ وزن مناسب­تر بود. غالباً کهن­گرایی و استفاده از واژه­های قدیم یادآور گذشته است به­خصوص واژه­هایی که دوران شوالیه­گری و رومانس­ها را تداعی می­کنند.»(کادن،1380: 39) آرکائیسم، زمانی از مصادیق غم غربت قلمداد می­شود که زبان و ابزارهای آن برای بازسازی و یا فضاسازی گذشته به کار رفته باشد.

آرمان­شهر: اندیشة وجود آرمان­شهر یک اندیشة دفاعی بشر در برابر سختی­ها و دلتنگی­های روزگار بوده است. وجود آرمان­شهر یا مدینة فاضله«پیشینه­ای به قدمت تمدن بشری دارد. از هنگامی که جامعة انسانی پدید آمده، انسان در جستجوی آرمان­شهر بوده است گاه آن را به صورت بهشت این جهانی تصور کرده است... جایی که اثری از رنج، اندوه، بیماری، کهن­سالی و ... نیست. کهن­ترین افسانة شناخته شده دربارة بهشت این جهانی، حماسة گیلگمش است.»(اصیل، 1381: 18) در ادب و فرهنگ ایرانی نیز به انحاء گوناگون با آرما­ن­شهرهای ساخته و پرداختة عارفان، فیلسوفان و شاعران مواجه هستیم. می­توان از شهاب­الدین سهروردی و آرمان­شهر ناکجاآباد و اقلیم هشتم یاد کرد.«شهری پشت دریاها» و«هیچستان» سپهری و«باغ زرین» آتشی، در ادب معاصرنیز نمونه­هایی از این نوع است: پشت دریاها شهری­ است/ که درآن پنجره­ها رو به تجلی باز است./ بام­ها جای کبوترهایی است که به فوارة هوش بشری می­نگرند./ دست هرکودک ده سالة شهر، شاخة معرفتی است./ مردم شهر به یک چینه چنان می­نگرند/ که به یک خواب لطیف./ خاک، موسیقی احساس تو را می­شنود/ و صدای پر مرغان اساطیر می­آید در باد/ ... (سپهری، 1380: 364-365)

من در سفر زیسته­ام/ من در سفر زاده شده­ام/ شگفتا! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس/ مرا فرسوده کرده است/ من دلبسته شده­ام/ دلبستة باغی زرین در سرزمینی دور/ باغی زرین/ با ساقه­های لطیف لبخندها، شکوفة آشتی­ها، جویبار پنجه­ها/ که از نسیم نفس­ها و نوازش­ها متلاطم است/ باغی زرین/ که من میوة شاداب چشم­هایش را بی­تاب شدم/ بهار تپش­های مزرعة پرآفتابش را گرم­تر سرودم/ و فصل پردوام انتظارها را زندگی کردم. (آتشی، 1386: 57)

ادبیات و غم غربت:

یکی از بن­مایه­های اصلی در ادبیات گذشتة ایران مسئلة غم غربت است که بزرگ­ترین انگیزة آن دورشدن از وطن مألوف بوده است. البته وطن دراین دیدگاه صرفاً به معنی زادگاه و محل پرورش است. دکتر شفیعی­کدکنی دربارة تلقی گذشتگان از وطن می­گوید:«تلقی قدما از وطن به هیچ­وجه همانند تلقی­ای نیست که ما بعد از انقلاب کبیرفرانسه داریم. وطن برای مسلمانان یا دهی و شهری بوده که درآن متولد شده بودند یا همة عالم اسلامی که نمونة خوب آن در اقبال لاهوری دیده می­شود... که بهترین تصویرکنندة انترناسیونالیسم و جهان­وطنی اسلامی است.»(شفیعی­کدکنی، 1381: 36) مسئلة غربت روح یکی از بارزترین جلوه­های نوستالژی درادب عرفانی ایرانی است. روح که از وطن اصلی خود دور افتاده است دراین جهان به دلیل تنگناهای موجود، یاد دوران خوش گذشته می­افتد و ازاین که چنین عزّت وآسایشی را از دست داده است دچار دلتنگی وحسرت می­شود. این مسئله دراندیشة سنایی(البته اصل اندیشه به ایدة نوافلاطونیان می­رسد) و عطار و به­خصوص مولوی بسیار پررنگ نمایانده شده است. مولوی در بسیاری از قسمت­های مثنوی و به صورت تمثیل مستقلی در داستان طوطی و بازرگان، برای رهایی از این حسرت و دلتنگی«مرگ ارادی» را پیشنهاد کرده است.

غم غربت در شعر معاصر: همچنان­که در ادبیات گذشته نیز شاهد هستیم یکی از خصیصه­های بارز آن نوستالژی است. در شعر معاصر این حسرت و دلتنگی به صورت­های گوناگون به چشم می­خورد. یکی از علت­های اصلی تنوع آن، پیشرفت­های سریع و حیرت­آفرین تمدن و صنعت است که درکنار رفاه و آسایشی که برای نوع بشر با خود همراه آورده، خواه­ناخواه بخشی از دلبستگی­ها، عواطف، گذشته، مقدسات وچیز­هایی از این قبیل را در خود بلعیده، از بین برده است و انسان­ها را در مواجهة با تمدن، بیشتر و بیشتر دچار وحشت کرده و باعث شده که آنان برای غلبه براین وحشت و تنهایی خود به گذشتة خویش پناه برند و از آن­ با حسرت یاد کنند. مهاجرت خودخواسته یا اجباری بعضی از شاعران از ایران، دومین علت مهم نوستالژی است، این مسئله نیز ابعاد گوناگونی دارد که در ادامه به چند و چون آن خواهیم پرداخت.  

غم غربت در شعرچند تن از شاعران معاصر فرایند بسیار مهمی است که تبدیل به بخش بزرگی از اندیشة شاعر شده است. منوچهر آتشی بارزترین نمونة آن است. علاوه بر او در شعر نادرپور، اخوان ثالث، فروغ و سیاوش کسرایی نیز غم غربت را به صورت­های گوناگون مشاهده می­کنیم.طرح غم غربت در شعراین شاعران علت­های گوناگون دارد که مستقیماً به زندگی و سرگذشت و احوالات روحی آنان و شیوة برخوردشان با جهان و تمدن کنونی و نگاه تیزبینانة بعضی ازآنان به زوایای مخرب صنعت درجهان مدرن دارد که در ذیل به صورت مفصل آن را خواهیم کاوید.

1- منوچهرآتشی: منوچهرآتشی در سال 1310 و به قولی 1312در روستای دهرود از توابع دشتستان استان بوشهر به دنیا آمد. 13دفتر مجموعة شعرهای اوست. وی در سال 1384 در تهران دیده از جهان بربست.اسماعیل نوری علاء در دهة چهل، شعر آتشی را «تماشاگرا» نامید:«شعر آتشی به معنی دقیق کلمه شعری تماشاگرا است و به همین دلیل در سطح بسیار بعیدی می­توان آن را بهانة تمثیلی برای بیان حرفی دانست.او فضایی دقیق را می­آفریند که به خاطر زنده بودنش شدیداً القا کننده است و در عین حال ذهن علاقه­مند را به معنای ثانوی در خود آن رهبری می­کند. شعر آتشی با همة فریبندگی­ ظاهر، از سمبل و تمثیل­ عاری بوده و هرکجا که جز آن است، حرف رو و آشکار است.»(نوری علاء، 1348: 227) غم غربت یکی ازاصلی­ترین تم­های شعر آتشی است که در تمام اشعارش به انحاء گوناگون به ظهور رسیده است. غم غربت حتی موضوع اصلی بعضی از دفترهای شعری اوست. می­توان سه نوع نمود نوستالژی را در اشعار آتشی مشاهده کرد:

الف: غم غربت فردی: نمود اول غم غربت در شعر آتشی، در مواجهة او با مشکلات زندگی ِِفردی در همان محیط جنوب و حسرت او نسبت به اقتدار از دست رفتة خانوادگی بروز کرده که در اشعار اولیة او نمایانده شده است.«اسب سفید وحشی و وصف شکوه و جلال پیشین آن»، وصف جزئیات زادگاه و«گریز مدام به کودکی» بارزترین نمود این غم است:

اسب سفید وحشی/ برآخور ایستاده گرانسر/ اندیشناک سینة مفلوک دشت­هاست/ اندوهناک قلعة خورشید است/ با سرغرورش، اما دل با دریغ، ریش/ عطر قصیل تازه نمی­گیردش به خویش/ .../ اسب سفید وحشی اینک گسسته­یال/ برآخور ایستاده غضبناک/ سم می­زند به خاک/ گنجشک­های گرسنه از پیش پای او/ پرواز می­کنند/ یاد عنان­گسیختگی­هاش/ در قلعه­های سوخته ره باز می­کند/ ... (آتشی، 1386: 26-27)

اسبی که آتشی آن را بدین صورت وصف کرده و تصویر­های بدیعی فراوانی با آن خلق کرده، یادگار خانوادگی و یک اسب سفید خسته و وامانده بوده است. رک:(تمیمی، 1387: 14) منوچهر آتشی دربارة همین عاطفة نوستالژیک خود دربارة اسب می­گوید:«طایفة ما یعنی کردهای زنگنه، میراث­خوار دورة فئودالیسم و خان­خانی بودند. یک دوران کوتاه و خوب از زندگی من در این فضا گذشت یعنی عناصری مثل اسب، رعیت، تیر، تفنگ و جنگ در زندگی من حضور دایم داشت اما این دوران سریع درهم ریخت. من هنوز کودک بودم که آن شکوه و جلال خان­خانی درهم ریخت. پدربزرگم را رضاشاه به آذربایجان تبعید کرد، پدرم را مجبور کردند که کارمند دولت شود و... روح من بر اثر این مصائب زخمی شد و ضربه خورد. من از همان زمان تا بعدها دچار نوستالژی آن زندگی شده بودم. یعنی این نوستالژی درکاراکترم مؤثر افتاد، دچار نوستالژی اسب، سوار، تفنگ و جنگ شدم.»( یاحسینی، 1382: 158)

از جادة معطر پشک و غبار، گلة میش/ آنک سفیده می­زند از شیب تپه­ها/ با ما بیا!/ به آن طرف هموار/ آن سوی این تنازع مشکوک/ ... (آتشی، 1386: 187)

یک شیهة کشیده، از دوردست/ از انتهای جاده،/ - آن سوی اغتشاش نیزار/ در انحنای بستر شن­ریز خشک­رود/ اسب هزار خاطره را / از مرتع خیال من، آسیمه می­کند/ .../ یک شیهة کشیده، مرا/ زآن سوی نخل­های توارث/ آواز می­دهد.(همان: 284)

وجهة دوم این غم رجوع به دوران کودکی است. رجوع به کودکی و بازسازی فضای آن دوران دراندیشة آتشی، معادل بازگشت به اصل و هویت انسانی است. شاید نوعی تکامل به شمار می­آید،این طرز تفکر دربارة کودک، ناخودآگاه خواننده را به یاد «اَبَرانسان نیچه» و«جنین»(کودک- ستاره) (Star-child )در پایان فیلم« 2001 ، اودیسة فضایی»  (2001- A Space Odyssey) اثر«استانلی کوبریک» (Stanley Kubrick) می­اندازد. این مسئله را نه تنها در یک یا چند شعر، بلکه در مجموع و فرآیند کلی اشعار او مشاهده می­کنیم، نام آخرین دفتر شعر او«بازگشت به درون سنگ»نام دارد. این مجموعه از نام شعری به همین عنوان گرفته شده که مربوط به اسطورة ونوس است و اکثر شعرهای آن در حال و هوای جنوب و دوران کودکی شاعر سروده شده و نوعی استعاره از بازگشت انسان به آغاز خویش است. آتشی در مقدمه­ای که به گزینه اشعارش نوشته، تأکید کرده است که راه نجات بشریت در بازگشت به دوران کودکی خویش است:« ... انسان تنها در دوران صباوت خویش و در برابر طبیعت قهار، ستم بر خود روا نمی­داشته است. دورانی که نمی­توانسته و فرصت نمی­یافته بر مال و نیروی کار همنوعان خود چنگ اندازد، دورانی کوتاه و به ناگزیر گذران. دورانی که مثل رؤیایی شیرین و مثل خاطره­ای دلپذیر در ته زندگی آدمیان مانده است و بعدها گهگاه به یادش آمده و به سوی احیاء دوران کودکی بَرَش انگیخته است ... کودکان برترین شاعران جهانند. نجات جهان در بازگشت به کودکی است به دوران صباوت انسان­. بازگشتی – حالا معقولانه البته.»(آتشی، 1365: 13-14)

رجوع به دوران کودکی در هر سه نمود نوستالژی درذهن و زبان شاعر وجود دارد و چنانکه در ادامه خواهیم دید، آتشی بازگشت به صفای دوران کودکی و اصل انسانی را راه گریزی از وحشت تمدن می­داند. در این سماع مبارک/ - که جای مولانا خالی است-/ از چه بگویم؟/ از کوچه­های شهرم/ که کودکی مرا/ در آینه­های شکسته به تماشا گذاشته­اند حالا/ و شما می­بینیدش/ از کوچه­های تنگ آشتی به دبستان گلستان[3] می­رود./ یا کودکی که زودتر از سال­های عمرش از کتاب­ها به درزده/ و به دنبال آهویی شتافته که بهرام را/ به مغارة بی­بن کشاند/ - به دنبال کیخسروِ شعر/ .../ کودکی که هنوز هفتاد ودوسالگیش را به صحرا می­برد/ و واژه­هایش را/ نزدیک مرتع بزغاله می­چراند/ ...(همان، 1386: 1898- 1899)

ب: غم غربت روستا: نوع دوم غم غربت، در مواجهة آتشیِ تازه از محیط زندگی جنوب کنده شده با هرچه غیراز آن محیط و عناصر است. محیط زیست شاعر در دوره­ای از زنگی آتشی، پیوند جدایی ناپذیری با روح و اندیشة او داشته است، محمد مختاری دربارة ارزش جنوب در اندیشة آتشی می­نویسد: «جنوب، نماد تبار و تقدیر شعر آتشی به ویژه در نخستین دورة آن است ... بومی­گری به معنی ردیف کردن صِرف نام­های اشیا و مکان­های بومی نیست بلکه به مفهوم تشکل ذهنی زبان بومی است. این تخیل بومی است که طبعاً شعر را از حوزة بازماندن در رؤیت اشیاو آدم­ها به سمت روابط و فرهنگِ اقلیم می­برد.»(مختاری، 1378: 51) غم غربت روستا(جنوب) در مواجهه با شهر و پیشرفت­های آن که طبیعت اولین قربانی آن محسوب می­شود، قانون و محدویت­­های که برای انسان ایجاد کرده و چیزهایی از این قبیل ابعاد گوناگونی به خود گرفته است. در این نوع تصویرسازی­ها، آتشی را در مقام شورش­گر و در عین حال مرثیه­خوانی برصفا، پاکی و صداقت روستا و به تبع آن ارزش­ها و عواطف انسانی می­یابیم. شعر«گلگون سوار» نمونة خوبی در این خصوص است: باز آن غریب مغرور/ در این غروب پرغوغا/ با اسب در خیابان­های پرهای­هوی شهر/ پیدا شد./ در چارراه/ - باز/ از چراغ قرمز/گذشت / .../ خم گشت روی کوهة زین/ و دختران شهری را / که می­رفتند/ از مدرسه به خانه/ تماشا کرد/.../ اما/ او/ این جلوه­گاه عشوه و افسوس را/ - بی­اعتنا/ به آه اضطراب غریزه رها کرد/ ...(آتشی، 1386: 179-181)

دلا برخیز!/ دلا! چوپان پیر بادها، برخیز/ دلا! اشترچران ابرهای وحشی نازا!/ - که غافل می­گریزند از فراز چشم­های خالی چاها/ دلا! آواره­گردا! فایزِ غربت­گریزِ لولِ دشتستان/ بیابانی کنِ آشفته حالانِ بیابانی/ بیابان زاد شوخ/ - اینک خیابانگردِ بی­پروا/ طنین شروه­های[4] دختران هیمه­چین، آنک/ تو را می­خواند از گزدان[5]، دلا!/ ... (همان: 340-341)

روزگاری/ انتهای جاده­ای که به فراز می­بردم/ ابتدای جهان بود/ .../ سوار برشعاع نگاه اسب/ رفتم/ تا به انتهای جهان برسم/ تا به ابتدای شیرین آن فراز شوم/ اینک باز­ می­گردم از انتهای تلخ جهان/ و اشتیاق دیدن بزغاله/ و اسب بور خمیده بر قصیل/ و زن جوان به جامة رنگین روستا/ دلهره­ام را دو چندان کرده است./ زنی جوان/ - به جامة جین آبی-/ سوار بر موتور سیکلت/ به استقبالم می­آید/ - نوة کوچکم است-/ و بر کنارة سیمانی روستایی/ - اینک پالایشگاه-/ .../ مردی جوان/ - نبیره­ام-/ به لباس و کلاهخود ایمنی/ پیش از سلام می­غرد:/« اول قرنطینه/ نیای بزرگ!»/ از انتهای جهان/ به ابتدای جهان بازگشته­ام/ نه بر شعاع نگاه اسب/ نه در قرنطینة نبیره­ام/ جایی ایمن/ نمی­یابم/ .../ به ابتدای جهان/ از کدام کوره­راه توان رفت/ ای آسمان! (همان: 630-632)

در نمونه­هایی که ذکر شده است، تقابل­ها و به اصطلاح فرنگی­ها، شکاف(Gap)های معطوف به عاطفة نوستالژیک شاعر به خوبی هویدا است: غریب مغرور، اسب/ خیابان­های پرهای­وهوی، چراغ قرمز قانون؛ دختران شهری و مدرسه، عشق شهری/ دختران روستایی، عشق روستایی؛ دل(روح) بیابانگردِ آزاد/ خیابان؛ لباس­های رنگین روستایی/ لباس جین آبی؛ روستا، احترام و عاطفة انسانی/ پالایشگاه، غریدن، قرنطینه و ... 

ج: غم غربت مدرنیته: نوع سوم غم غربت، در مواجهة آتشی در برابر صنعت و مدرنیسم جهانی است . آتشی از دهة هفتاد به بعد مرتب به خارج از ایران مخصوصاً به آمریکا مسافرت کرد. وی« در سال 1372، میهمان اصلی کنفرانس«سیرا» وابسته به مرکز تحقیقاتی خاور نزدیک در دانشگاه کالیفرنیا-  لس­آنجلس UCLAبود. موضوع اصلی کنفرانس«دموکراسی و موانع آن» بود او هم عنوان اصلی کار کنفرانس را رعایت کرد، به شعر و ادبیات در ارتباط با دموکراسی و فقدان یا حضور آن حرف زد.»(تمیمی، 1378: 354) حاصل این سفرها آشنایی مستقیم او با فرهنگ و تمدن غرب بود و حاصل این آشنایی او، نوعی تحول یا بدعت در شعر معاصر بوده است و آن به کارگیری بسیاری از واژگان و اصطلاحات مربوط به جهان متمدن کنونی است. البته پیش از آتشی، شاملو به صورت گسترده از واژگان، اسطوره­ها، تلمیحات و فرهنگ غرب در شعر خود استفاده کرده بود ولی آتشی این عناصر را به صورت گسترده و مستقیم به کاربرد که از اواسط دورة شاعری او به صورت ویژگی بارز سبکی وی نیز درآمده است. واژگانی مثل: اینترنت، ماهواره، ایدز، انواع مواد مخدر، جملات انگلیسی رایج در ارتباطات اینترنتی و ... برآیند ایماژهای مربوط به حوزة صنعت و تمدن در شعر او عمدتاً پژواک اعتراض شاعر در برابر پیشرفت حیرت­آفرین صنعت در غرب و قربانی­ شدن ارزش­ها، عواطف، احساسات، راستی­ها و آیین­های انسانی در برابر این غول بی­عاطفه است. در این نمونه از اشعار است که آتشی غم غربت بشریت را دراین جهان سرده است. حالتی که ماشین و ابزار جا را برتمام مؤلفه­های انسانی تنگ کرده و انسان خود، موقعیت و هویت خود را درآن گم کرده است. پدیدة نوظهور«اینترنت» که به سرعت تمام قاره­ها را پیمود وبخشی از ایدة «دهکدة جهانی» را تحقق بخشید و ضمن برداشتن مرزهای جغرافیایی، بسیاری از مرزهای انسانی را نیز از بین برد، از دل­مشغولی­های مهم شاعر در این حوزه است. لحن شاعر در این تصویرسازی­ها با طنز تلخ و گزنده همراه استWe  invite you to… / هرگز/ من به دیاری نخواهم آمد که درآن/ گاوهای هندی و سگ­های بانوان انگلیسی/ از آدم آزادترند/ نه به دیاری که درآن/ کامپیوترها به جای انسان حرف می­زنند/ و عشق/ روی نوار اینترنت، جهان را/ هی دور می­زند و دور می­زند/ و تپش دل­ها را/ شاسی­های مونیتورها تنظیم می­کنند/ و زنی که روبه­روی مونیتور نشسته/ نام عاشقش را/ در هزارتوی ترانزیستورها گم کرده است./ Pleas accept our… / ...(آتشی،1386: 1367-1368)

پدیده­های دیگر تمدن نیز بدین گونه است. آتشی بازگشت به هویت انسانی(صفا و صمیمیت کودکی، ارزش­های بشری) و یا ملی انسان­ها را بهترین راه مقابله با آن­ها می­داند: های! ... وست­وود!.../ گذارگاه پاهای مردد عصر، در عصرهای محقق جادو/ وست­وود نئون­ها و کامپیوتر/ وست­وود واژه­های مهاجر/ در ریشخند لیزر/ که عشق کول به کول نفرت / و دل درکنار فلز/ در طول تو می­شتابند/ .../ های! وست­وود/ من چه می­کنم این­جا؟/ اما/ من می­روم که لبخندم را به پستوهای دلتنگی برگردانم/ و حیرتم را بگذارم/ از زهرکینه کمی سبک­تر شود.(همان: 1178)

بیا به لحظه­های خاکی خودمان برگردیم/ به جرعة گس چای صبح در انتهای گردنة کابوس/ هنوز که هنوز است/ در عرض جنگل فلز و نفت/ طول فرارهای کودکیم را می­جویم/ .../ بیا به لحظه­های کوهی خودمان برگردیم/ به ناشتایی نان گرم در آغوز بزکوهی/ در سایه­سار دره­های کبود که شعله­های آتش یاغی­ها مشبکشان کرده بود/ حال آدم به هم می­خورد آخر/ از نیمه­های ساندویچ و ته ماندة غذا، که/ عق می­زنند آخر شب رستوران­های دنیا/ در سطل­ها- در غیبت نگاه گرسنة آفریقا/ از لاشه­های چلاندة ایدز/ لای زباله­ها/ .../ هنوز که هنوز است به خاطرة دورگزدان می­اندیشم/ و/ پای شمایل سدر، سوگند می­خورم که اسب/ زیباتر از لکوموتیو/ و یوزپلنگ همین دره­های بیمار/ هنوز تندتر می­دود از جاگوار...(همان: 1272-1273)

.../ هرگز/ چه سبز باشد چه ماوراء سبز/ عبور می­کنم/ زیرا الان به درختی می­اندیشم که در آبادی کودکیم جا گذاشته­ام/ درختی که هنوز گنجشکان را پناه می­دهد/ .../ پس من دنده عقب خواهم رفت!/ .../ به جهنم!/ آوارباد برخودتان و چشم­های لیزریتان ترافیکتان/ من می­خواهم به درخت سبز زن بز بور چشم سیاه برگردم/ به پیالة شیر خام... (همان: 1366)­­­

در این رویکرد، بیزاری از مدرنیته محرک اصلی عاطفة نوستالژیک شاعر بوده است. البته این واکنش مربوط به روحیة شخصی شاعر نیست:«هر عصری از مدرنیتة خود بیزاری جسته است. هر عصری از همان ابتدا، عصر پیشین را به خود ترجیح داده است.»(کالینکوس، 1382: مقدمه)

نادر نادرپور: نادرپور در سال 1308 در تهران به دنیا آمد و در سال 1378 در امریکا دیده از جهان فروبست. او از شاعران صمیمی روزگار ما بود. وی در دیباچة«سرمة خورشید» گفته است:«هرگز برای اینکه شعر گفته باشم، شعرنگفته­ام. هر شعر من نیازی است که برآوردنش را به جان پذیرفته­ام و هرگاه نیازی نداشته­ام لب از سخن فروبسته­ام.»(نادرپور، 1338: 11) رضا براهنی از او با عنوان «تصویرگری بزرگ»یاد کرده است. وی همچنین در سال 1346، نادرپور را به همراه سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج و فریدون مشیری«مربع مرگ» نامید. رک: (براهنی،1371: 2/947)یأس، تیره­بینی، پوچ­انگاری و مرگ­اندیشی از ویژه­گی­های عمومی شعر نادرپور مخصوصاً در دوره­های اولیة شاعری اوست. شاید این نوع اندیشیدن وی متأثر از رمانتیسم به اصطلاح سیاه فریدون توللی باشد. مسافرت یا مهاجرت او به فرانسه باعث تشدید این حالات روحی او شد. یدالله رویایی می­نویسد: «پاریس و روزگاری را که شاعر در آن­جا گذرانید، درون او را به یکباره عوض کرده بود. آنجا بود که چشمان او با حیرتی تلخ به روی واقعیت­های تلخ­تری گشوده شد.پاریس از سویی همة آینه­ها را از زاویه­های گوناگون، جلوِ شاعر نهاد تا در صراحت بی­رحمانه و خشن آن­ها چهره­هایی از حقایق درون، محیط و زمان خود را ببیند.»(رویایی، 1340: 734) در این دوره از اشعار نادرپور است که غم غربت را به وضوح می­بینیم. در تحلیل شعرهای او دوگونه غم غربت به چشم می­خورد. اول، یادکرد حسرت­بار دوران کودکی که هم مربوط به زمان اقامت وی در ایران و خارج است. دوم، یاد وطن، که مخصوص دوره­ای است که از ایران مهاجرت کرده و در ایماژهای گوناگون آن را به تصویر کشیده است.

الف:غم غربت کودکی.بازگشت به دوران کودکی و یادکرد خاطره­ها، بازی­ها، لوازم مدرسه، اسباب­بازی­ها و تمام چیزهای مربوط به صفا و معصومیت آن دوران همیشه با شاعر همراه بوده است. این پناه­جای در اندیشة نادرپور تسکین دهندة آلام روحی او، نیز غلبه برغم غربتی است که در خارج از وطن خود بدان گرفتار بود.

ای شما، پرندگان دور:/ سالیان سبز/ سالیان کودکی!/ سالیان سبزی ضمیر و سبزی زمین/ روزگار خردسالی من درجهان/ سالیان خاک­بازی من و نسیم/ تیله­بازی من و ستارگان/ تاب­خوردن من و درخت با طناب و نور/ ای­پرندگان جاودانه درعبور:/ سالیان سبز/ سالیان کودکی!/ سالیان قصه­های ناشنیده­ای که دایه گفت/ ـ قصه­های دیو و قصه­های حورـ/ سالیان شیر و خط و سالیان طاق و جفت/ سالیان خشم و سالیان مهر/ سالیان ابر و سالیان آفتاب/ سالیان گل ـ میان دفترسفیدـ/ پرـ میان صفحة کتاب/ سالیان همزبانی قلم/ با مداد سوسمار اصل/ ... (نادرپور، 1356: 124-125)

گنجة من بوی قرآن می­دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان/ بوی شهوت­های تند واشک/ بوی روزان و شبان بی­نشان/ .../ بوی برف بامداد کودکی/ بوی بسترها و بوی لاجورد/ بوی گیسوی سپید دایه­ام/ بوی مطبخ، بوی کلفت، بوی مرد/ .../ اشکم امشب سخت می­خندد به من/ چون ز بوی گنجه جویم راز من/ رهگذر از دور می­خواند هنوز/ در هوا پر می­زند آواز او/ ...(همان: 146-148) 

غم غربتی که در شعرفروغ فرخزاد (1313- 1345) نیز به چشم می­خورد از همین نوع است:یاد حسرت آمیزدوران کودکی: آن روزها رفتند/ آن روزهای خوب/ آن روزهای سالم سرشار/ آن آسمان پراز پولک/ آن شاخسار پراز گیلاس/ آن خانه­های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک­ها به یکدیگر/ آن بادبادک­های بازیگوش/ آن کوچه­های گیج از عطراقاقی­ها/ آن روزها رفتند/ .../ آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می­پوسند/ از تابش خورشید پوسیدند/ وگم شدند آن کوچه­های گیج از عطراقاقی­ها/ در ازدحام پرهیاهوی خیابان­های بی­برگشت/ و دختری که گونه­هایش را/ با برگ­های شمعدانی رنگ می­زد، آه/ اکنون زنی تنهاست.(فروغ، 1379: 289- 294)

هرچند ریشة هر دو نوع غم غربت در شعر نادرپور و فروغ، نارضایتی از وضعیت موجود و یادآوری خوشی­های گذشته است ولی ارتباط تنگاتنگی نیز با زندگی و روحیة دو شاعر دارد. چیزی که فروغ را به حسرت دوران خوش کودکی و فضای آزاد و صمیمی آن می­کشاند، شکست در زندگی زناشویی و نداشتن امنیت روانی واجتماعی است.[6]

ب: غم غربت وطن: این نوع غم پس از مهاجرت نادرپور از ایران در شعر او به وجود آمد. نادرپوردر پاییز1359 برای دیدن دخترش، پوپک، به فرانسه رفت و دیگر به ایران برنگشت. دفترهای شعر«صبح دروغین»،«خون و خاکستر» و«زمین و زمان» حکایت این غم­هاست. غم غربت، حتی موضوع و تم اصلی آخرین دفترشعر نادرپور است. خانم سیمین بهبهانی در نقدواره­ای که بر دفتر«زمین و زمان»نوشته، غم غربت حاکم بر این مجموعه را این­گونه تفسیر کرده است:«... او به اکراه و همزمان به اختیار، سرزمین نیاکانی خود را رها کرده و به غربت پناه برده است. این اختیار اگرچه از سرناچاری است اما به هر طریق اختیار است نه به جبر، نادرپور آن را غربت اختیاری نامیده است... آنگاه نادرپور در غوغای مغرب و در ناکامی غربت اختیاری خویش به یاد بهشت شعر می­افتد و گویا ناگاه شکرگزار موهبتی است که به او ارزانی داشته است... و بدین گونه معتقد است که سرنوشت شعر نیز غربت است زیرا روزمره­های زندگی، سراسر پلیدی و آلودگی است و شعر از این همه بیگانه است و آنگاه شرایطی را برای ماندگاری شعر ذکر می­کند و سرانجام می­بینیم که آنچه نادرپور در این جهان می­بیند غربت اندر غربت اندر غربت است و اینجاست که موضوع اصلی«زمین و زمان»سراسر غربت است و موضوع فرعی آن پیری و وحشت از آینده.»(سلحشور، 1380: 103-105)

مؤلفه­های این نوع غم غربت عبارتند از: شِکوا از وضعیت موجود، نقد تمدن و صنعت غرب که هیچ سنخیتی با روح و عاطفة انسان شرقی ندارد و در این میان او را به تناقض­های پیچ در پیچی مبتلا می­سازد، خوشبختی وکامرانی ایران در دوره­های باستانی و مقایسة آن با بدبختی و رنجی که شاعر اکنون در غرب بدان مبتلا شده است، تحریک عاطفه­های شاعرنسبت به وطن خویش در برابرجاذبه­ها و زیبایی­های تمدن غرب و دست آخر، فرورفتن در ناامیدی که دیگر هیچ وقت بدان خوشی­ها دسترسی نخواهد داشت.  

آه ای دیار دور/ ای سرزمین کودکی من!/ خورشید سرد مغرب بر من حرام باد/ تا آفتاب توست در آفاق باورم/ .../ ای ملک بی­غروب/ ای مرز و بوم پیر جوانبختی/ ای آشیان کهنة سیمرغ!/ یک روز ناگهان/ چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان/ می­بینم آفتاب تو را در برابرم.(نادرپور، 1381: 790-792)

از خانه­ام گریخته­ام و خشم روزگار/ خصمانه داد در شب غربت سزای من/.../ خرم دیار کودکی من کجاست؟/ تا گل کند دوباره در او خنده­های من/ خشتی نمانده است که بر خاک او نهم/ ویران شده ست دهکدة دلگشای من/ .../ آوخ که از رکاب بلندش سوار صبح/ دیگر قدم فرو ننهد در سرای من/ خورشید شامگاه درافکنده سایه­وار/ آیندة بزرگ مرا در قفای من. (همان: 843)

سفرنامة من چنین بود آری/ که از کاخ کاووس در اوج مستی/ به اقلیم نادیده­ای دل سپردم/ .../ من امروز کاووس شوریده بختم/ که گم کرده­ام راه مازندران را/ به رستم بگویید تا برگشاید:/ طلسم فروبستة هفت­خان را(همان: 889)

در سرزمین ناشناسان آن­قدر ماندم/ کز من کسی با چهر­ه­ای دیگر پدید آمد/ .../ باغ قدیم کودکی: دور است/ شهر شگفت نوجوانی: در افق پنهان/ اما قطار بادپیمایی که از اقطار نامعلوم می­آید/ آواره­ای را از دیار آشنایی­ها/ با خویش می­آرد به سوی این غریبستان/ من، میهمان تازه را هشدار خواهم داد/ کز این سفر:آهنگ برگشتن نخواهد کرد/ و آن دل را که با او هست: در اقلیم بیگانه/ تسکین نخواهد یافت یا مسکن نخواهد کرد/ او نیز چون من در شب غربت تواند دید/ کان پرتو سوزان جادویی/ کزخاوران بر سرزمین مادری می­تافت:/ از باختر آغاز تابیدن نخواهد کرد.(همان: 904-906)

سیاوش کسرایی(1305- 1374) نیز چنین حسی نسبت به وطن خویش داشته است. در شعرهای پایانی و در دورانی که در اتریش به سر می­برد، شاهد بروز عاطفة نوستالژیک وی به وطن خویش هستیم که از نظر علت بروز و شیوة طرح و تصویرسازی، با غم دوری از وطن نادرپور مشابه است. کسرایی از شاعران سیاسی معاصر و معتقد و مؤمن وفادار به ایدئولوژی مارکسیسم بود. وی پیش و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به فرانسه، شوروی واتریش مسافرت کرد و از سال 1985 دراتریش اقامت کرد و در همان­جا زندگی را بدرود گفت. رک: (عابدی،1379: 15-32) در دفتری که پس از مرگ شاعر و به نام «هوای آفتاب» به چاپ رسید،کسرایی در قالب تصویرهای شعری از سرخوردگی­های خود در قبال سرسپردن به ایدئولوژی کمونیسم و پوچ و واهی بودن امیدهایی که روزگاری نسبت به آن­ها ایمان متقن داشت، سخن گفته است در این میان غم دوری از وطن و سرزمین مادری در روزگار تنهایی و بیماری شاعر مزید بر علت شده بود. به همین علت­ها، دفتر«هوای آفتاب» کسرایی از نظر عاطفة شعری از قوی­ترین مجموعه­های اوست: وطن! وطن!/ نظرفکن به من که من/ به هر کجا غریب­وار/ که زیر آسمان دیگری غنوده­ام،/ همیشه با تو بوده­ام/ ... / وطن! وطن!/ تو سبز جاودان که من/ پرنده­ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو/ به دوردست مه­گرفته پرگشوده­ام.(کسرایی، 1386: 686-689)

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد/ تمام روزهای ماه را/ فسرده می­نماید و خراب می­کند/ و من به یادت ای دیار روشنی- کنار این دریچه- دلم هوای آفتاب می­کند.(همان: 766)  

مهدی اخوان ثالث: اخوان ثالث از بزرگ­ترین و اثرگذارترین شاعران معاصر بوده­ است. وی در سال 1307در توس به دنیا آمد و در سال 1369 در تهران از دنیا رفت و در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. زمانی دکتر شفیعی­کدکنی شعر او را معادل شعر امروز ایران قلمداد می­کرد:«سخن بر سر شعر امید است، یعنی شعر امروز فارسی...»(ناگه غروب کدامین ستاره،1370: 9-10) اگر بخواهیم دو ویژگی اصلی شعر اخوان را در دفترهای مهم شعر او یاد کنیم، استفاده از زبان کهن خراسانی (آرکائیسم) و رویکرد جدی به اسطوره­ها و گذشتة باستانی ایران است. دکتر شفیعی­کدکنی در خصوص ویژگی اخیر می­گوید:«یکی از برجسته­ترین خصوصیات شعر اخوان، مسئلة گرایش به اساطیر و ویژگی­های زندگی ایرانی است و در یک کلمه خلاصه کنم: رنگ ایرانی شعر و این خصوصیت از دو سوی قابل بررسی است: نخست، اصل اطلاع از میتولوژی غنی و سرشار ایرانی و تأثر ازگذشتة دیرسال و دیگر برداشت این مسایل و نوعی تلقی آن­هاست و آن همه ستایش که نثار مزدک و زرتشت می­کند، نتیجة همین پیوند روحی با آن جهان از دست رفته است.»( شفیعی­کدکنی، [بی­تا]: 58)آرکائیسم در شعر اخوان جنبه­های بسیار متنوعی دارد. منتقدان به این رویکرد اخوان نظرهای گوناگونی ابراز داشته­اند. رضا براهنی، دربارة واژگان کهن به کاررفته در شعر اخوان نوشته است:«... اگر قرار باشد با این قبیل غرایب، شعر معاصر گفته شود به چه دلیل کوشیده­اند شعر معاصر را از قید مصراع­بندی محدود و قافیه­سازی عقب­مانده و ناشی از تحجر دور کنند؟اگر قرار باشد با این کلمات شعر را در چارچوب تعقید خفه بکنیم چرا برنگردیم و همان محدودیت­های سابق را بر شعر نپذیریم؟...»(براهنی،1371: 2/ 1015) 

دو ویژگی شعر اخوان، یعنی باستانگرایی(آرکائیسم) و اسطوره­پردازی در عین حال دو نمود غم غربت در شعراو است. به نظر می­رسد عمده­ترین دلیل رویکرد اخوان به ایران کهن، در کنار عوامل دیگر، بازسازی ایران باشکوه قدیم(البته در نظرشاعر) باشد همان چیزی که اخوان ثالث آن را به مثابه دارویی برای دردهای درمان­ناپذیر حاصل از سرخوردگی و شکست سیاسی پس از کودتای 28 مرداد 1332 به کار گرفت. اخوان ثالث یکی از هواداران جدی حزب توده در ایران بود. پس از کودتای 28 مرداد و شکست جبهة ملی به رهبری مصدق، ضربة سنگینی بر روح شاعر حساس و ملی­گرا وارد آمد. با آ­ن­که تخلص«امید» داشت ناامیدترین و تاریک­ترین شعرها را سرود تا جایی که او را« شاعر شکست» نامیدند. زنده­یاد محمد مختاری،در تحلیل طرح شکست در شعر اخوان می­نویسد:«کاراکتر شکست در شعر اخوان، نشان دهندة آن است که طرح شکست به جای آن­که در محدودة یک اعتراض سیاسی بماند اساساً به عرصة اعتراض به هستی، جهان، زندگی و سرنوشت انسان گراییده است. این اندیشیدن در شکست، نوعی اندیشیدن در نفی است... طرح شکست در شعر اخوان یک نوع جهان­شناسی است. یک گرایش در نفی هستی است و از شکست و تنهایی اجتماعی در یک دوران سیاسی آغاز می­شود اما به شکست و تنهایی بشری در کل جهان می­انجامد.»(مختاری، 1372 :455-456) 

درخصوص گرایش اخوان ثالث به ایران باستان چه در طرز به کارگیری زبان و چه نحوة به کارگیری اساطیر و آیین­های مربوط به ایران، دو دیدگاه می­توان داشت: اول اینکه با بررسی و تحلیل جزئیات شعر، واژگان، نحو و سایر اجزای زبان، تصویرهای شعری او را از دیدگاه سبک­شناسانه تجزیه و تحلیل کرد. بدیهی است که هر شاعری در تصویرسازی­های خویش از انبوهی از واژگانی که در محیط زندگی او وجود دارند، ذهنیت و وابستگی­ها و علایقی که دارد بهره می­برد به این مسئله در ادبیات رنگ محلی یا اقلیمی شاعرگفته می­شود. در شعر اخوان نیز بخشی از علت به کارگیری زبان کهن خراسانی معطوف به این مسئله است. در دیدگاه دوم، می­توان انگیزة شاعر را از به کارگیری این عناصر جستجو کرد. به حق یا ناحق، اخوان را شاعر شکست نامیده­اند. البته چنان­که بعضی از منتقدان نیز یادآوری کرده­اند، شکست در اندیشة اخوان معلول یک علت و آن­هم کودتای 28 مرداد نیست. وی در زندگی فردی و در مقطع­های مختلف آن دچار شکست، سرخوردگی، مصیبت از دست دادن عزیزان و چیزهای که باعث فرسایش روح می­شود، شده بود. با در نظر گرفتن تمام این مسایل به نظر می­رسد که نوعی گرایش بنیادی به سوی اسطوره­ها و گذشتة با شکوه ایران باستان در پناه پهلوانانی مانند رستم، توس، پشوتن، برزو و دیگران وجود داشته باشد. شگرد اخوان تأسیس مدینة فاضله­ای نه در مکان و زمان نامعلوم بلکه با افراد و زمانی که به نوعی همه با آن­ها آشنا هستند است. روان و اندیشة اخوان ثالث دست به یک نوع جابه­جایی میان زمان حال و گذشتة فردی شاعر با جهان آرمانی و پهلوانی گذشته زده است. می­توان گفت که هرچیزی که شکست(چه سیاسی و چه غیر سیاسی) از اخوان گرفته و روح سرکش و رفیع او را تحقیر کرده، او با ترسیم ایران باستان در اندیشه و شعر خود جایگزینشان کرده است. مکان و زمانی که انسان­ها با قدرت بدن و اندیشة خود هر ناممکنی را ممکن می­ساختند. و در این میان مهم­تر از همه، دل بستن او به پهلوانانی است که در کیش مزدیسنا از جاودانان محسوب می­شوند و روزگاری ظهور خواهند کرد. مانند بهرام ورجاوند: نشانی­ها که می­بینم در او بهرام را ماند/ همان بهرام ورجاوند/ که پیش از روز رستخیز خواهد خاست/ هزاران کار خواهد کرد نام­آور.(اخوان، 1386، از این اوستا: 19) البته او در این کار افراط کرد و تا جایی پیش رفت که در اندیشة او منجر به شکل­گیری آیین غریبی چون«مزدشتی»[7] شد. در این بازسازی نباید از قدرت تداعی کنندة واژگان کهن خراسانی غافل بود. مقصود این است که اخوان با دو ابزار واژگان(و درکل زبان) کهن خراسانی و اساطیر و گذشتة پهلوانی ایران، پناه­جای خویش را ساخته است. واژگانی مانند: انیران، ژاغر، مخلب، خندستان، بیور، دودیگر، بادافره، برادندر، برسری، بنامیزد، باراومند و هزاران واژه و ترکیب و اصطلاح از این دست: بار دیگر خویشتن برخاست/ تکه­تکه تخته­ای، مومی به هم پیوست/ در خیالش گفت: دیگر مرد/ رخش رویین برنشست و رفت سوی عرصة ناورد، گفت راوی: سوی خندستان...(همان: 30)؛ هزار همره گشت وگذار یک روزه/ هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار/ هزار همسفر و هم­صدای تنگ­جبین،/ هزار ژاغر پرگند و لاشه و مردار( همان، 1386، آخر شاهنامه: 54)

درپایان نکته­ای را دراین خصوص باید تذکر داد، در ذهن و زبان اخوان نسبت به ایران همیشه نوعی تناقض وجود داشته که حاصل حبّ و بغض توأمان او نسبت به وطن خویش است او از طرفی ایران را، ایران شکست­خورده در کودتا را،«باغ بی­نجابت»و با تعبیرهایی از این دست، می­نامید: به عزای عاجلت ای بی­نجابت باغ/ بعداز آن­که رفته باشی جاودان بر باد/ هرچه هرجا ابرِخشم از اشک نفرت باد آبستن/ همچو ابرحسرت خاموش بار من.(همان: 100)

و از طرف دیگر مدام آیین­ها، ارزش­ها و حتی مقدسات مذهبی گذشتة ایران را در پیش چشم خود داشت: -"... جوانمردا! جوانمردا!/ چنین بی­اعتنا مگذر/ تو را با آذر پاک اهورایی دهم سوگند!/ بدین خواری مبین خاکستر سردم.(همان، 1386: سه کتاب: 63)؛ با شمایم، ای برآیین بهی مردم/ ای نشانی­تان سه نیک اورمزدی/ ایزدی، بافرّهی مردم! (همان، 1386، سواحلی: 107)؛ چنین بادا که شهزاده در آن چشمه بشوید تن/ غبار قرن­ها دلمردگی از خویش بزداید/ اهورا و ایزدان و امشاسپندان را/ سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید.(همان، 1386، از این اوستا: 24)

و سرودم شعله­ور می­گشت/ - آتش، ای آتش!/ ای همیشه تابناک، ای هرگزی سرکش!/ به درخت و سبزه، خاک و باد/ و به آب روشنا سوگند! (همان، 1386، سواحلی: 103)

این تناقض­ها بخش بزرگی از اندیشة او را دربارة سرزمین مادریش به خود اختصاص داده بود.

نتیجه­گیری:

نوستالژی یا غم غربت، یکی از موضوع­های مهم شعر معاصر است، بسیاری از تصویرهای شعری و عاطفه واحساسی که به شکل­گیری ایماژها انجامیده مربوط به همین عامل است. غم غربت، حالت روانی است که جنبة عاطفی واحساسی شعر معاصر را تقویت کرده است. بروز عاطفة نوستالژیک، هرچند از ناخودآگاه شاعر نشأت می­گیرد، وسیلة ابرازها و شگردهای تصویرسازی­های شاعران بر پایة آن بسیار متنوع است. در میان پنج شاعری که به عنوان شاهد انتخاب شده است، کلی­ترین شکل نوستالژی به صورت«اعتراض» نسبت به وضعیت و موقعیت موجود بیان شده است. در شعر منوچهرآتشی، عامل معطوف به غم غربت، مدرنیته و مخصوصاً مدرنیسم جهانی است. واکنش وی در برابر وحشت تمدن و صنعت بی­رحم، رجوع به دوران کودکی و اقلیم جنوب است. نوستالژی روستا، در دوره­ای از اشعار آتشی، مخصوصاً سه دفتر نخستینِِ آهنگ دیگر، آواز خاک و دیدار در فلق، پررنگ است ولی بعدها در برابر غم غربت حاصل از مدرنیته رنگ می­بازد و دیگر شهری، غیر از دشتستان یا بوشهر نیست که در برابر محیط جنوب قرار می­گیرد، بلکه جغرافیایی به وسعت جهان و وسعت بی­انتهای تمدن است که او را به سمت کودکی و وطن(اقلیم جنوب) سوق می­دهد. غم غربت در شعر نادرپور عمدتاً دلیل اجتماعی و سیاسی دارد، غم او غم دوری از وطن است که به سبب تغییر اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی ایران، دیگرامکانی برای زندگی در ایران برایش مقدور نیست. دربارة سیاوش کسرایی نیز وضع بدین منوال است. انگیزة معطوف به نوستالژی فروغ فرخزاد، فردی و اجتماعی است و دست آخر اخوان ثالث را مسایل اجتماعی- سیاسی، مقایسة زمان حال و گذشتة باشکوه ایران به سمت و سوی غم غربت سوق داده است. آتشی برای گریز از وحشت تمدن، به قول خودش«دنده عقب» رفت و به «پیالة شیرخام»پناه برد، اخوان ثالث نیز برای گریز از وحشت اوضاع اجتماعی و شخصی خویش دنده عقب تاریخی رفت و در شعر خود ایران باستانی دیگر خلق کرد. در نهایت این نکته را باید افزود که، مفهوم عمومی نوستالژی با غم دوری از وطن و رجوع به گذشته گره خورده است و عمدتاً این دو واژه یکدیگر را تداعی می­کنند، درحالی که در شعر معاصر این مسئله در درجة دوم اهمیت قرار دارد و محرک اصلی عاطفة نوستالژیک، وضعیت انسان در جهان معاصر و تحولات و تغییرات آن و تأثیری است که بر زندگی انسان امروزی گذاشته است.

 

پی­نوشت­ها:



1- نوستالگیا، واژه­ای روسی در برابر نوستالژی فرانسوی به معنی غم غربت، غمی است که یک روس دور از خانه و میهن خویش احساس می­کند. موضوع اصلی این فیلم ترجمه­ناپذیر بودن اشعار آرسنی تارکوفسکی،پدر آندری تارکوفسکی، به زبان ایتالیایی است و از این راه، غم غربتی است که گریبان شاعر را می­گیرد. رک: (تارکوفسکی، 1382: 408)

2- این فیلم به کارگردانی تارکوفسکی و با فیلمنامة تونینوگوئرا وآندری تارکوفسکی در سال 1982 در ایتالیا فیلمبرداری شد.

3- دبستان گلستان، مدرسه­ای بود که آتشی دوران تحصیل ابتدایی خود را در آن جا گذرانید. رک: (تمیمی، 1378: 3)

4- شَروه، یعنی غمگین خواندن. جنوبی­ها ترانه­های فایز دشتستانی را به آهنگ شروه می­خوانند.

5- گزدان، به جنگل گز در دشتستان گفته می­شود.

6- برای اطلاع بیشتر با روحیات و زندگی فروغ، رک: (جلالی، 1376: 10-39)

7- بهایی نیست پیش من نه آن مس را نه این به را/ که من با نقد مزدشتی بهای دیگری دارم (اخوان ثالث، 1386،سه کتاب،21) مزدشتی، مسلکی است که از ترکیب« مزدک» و «زرتشت» به وجود آمده است. اخوان ثالث در جاهای مختلف به شرح و تفصیل این مسلک پرداخت. افراد زیادی بر این مسلک و اندیشه­ی افراطی اخوان ثالث نقد نوشته­اند. دکتر شفیعی­کدکنی نیز در مقاله­ی«اخوان، اراده­ی معطوف به آزادی» نقدی بر آن نوشته است. رک: (کاخی،1370: 273)

 

 

 

 

منابع:

آتشی، منوچهر.(1365). گزینه اشعار، تهران: مروارید.

ــــــــــ .(1386). مجموعه اشعار، تهران: نگاه.

آشوری، داریوش.(1381). فرهنگ علوم انسانی، تهران: مرکز.

اخوان ثالث، ‌مهدي.(1386).آخرشاهنامه،‌ تهران: زمستان.

ـــــــــــــ . (1386). از اين اوستا، تهران: زمستان.

ـــــــــــــ .(1386). سواحلي، تهران: زمستان.

ـــــــــــــ . (1386). سه­كتاب، تهران: زمستان.

اصیل، حجت­الله.(1381). آرمان­شهر در اندیشة ایرانی، تهران: چشمه.

الیاده، میرچا.(1374). اسطوره، رویا، راز، ترجمة رویا منجم، تهران: فکرروز.

باطنی، محمدرضا وگروه نویسندگان.(1368).واژه­نامة روانشناسی و زمینه­های وابسته،تهران: فرهنگ معاصر.     

براهنی، رضا.(1371). طلا در مس، تهران( ناشر): نویسنده.

تارکوفسکی، آندری.(1382). پنج فیلمنامه، تهران: نشرنی.

تمیمی، فرخ.(1378). پلنگ درة دیزاشکن، تهران: ثالث.

جلالی، بهروز.(1376). در غروبی ابدی، تهران: مروارید.

رویایی یدالله.(1340).«پیوند شعر و زندگی»، راهنمای کتاب، شمارة 8 ،733-738 .

سپهری، سهراب.(1380). هشت کتاب، تهران: طهوری.

سلحشور، یزدان.(1380). درآینه، تهران: مروارید.

شفیعی­کدکنی، محمدرضا.(1381). ادوار شعر فارسی، تهران: سخن.

ــــــــــــــــــ .(بی­تا)."از این اوستا"، راهنمای کتاب، سال 9، شمارة 1، 57-61.

عابدی، کامیار.(1379). شبان بزرگ امید، تهران: کتاب نادر.

فرخزاد، فروغ.( 1379). دیوان اشعار، به کوشش بهروز جلالی، تهران: مروارید.

کاخی، مرتضی[گردآورنده].(1370).باغ بی­برگی، یادنامة مهدی اخوان ثالث، تهران: ناشران ایران.

کادن،جی.ای.(1380). فرهنگ ادبیات و نقد، ترجمة کاظم فیروزمند، تهران: شادگان.

کالینکیوس، الک.(1382). نقد پست مدرنیسم، ترجمة اعظم فرهادی،تهران: نیکا.

کسرایی، سیاوش.(1386). مجموعه شعرها، تهران: کتاب نادر.

مختاری، محمد.(1372). انسان در شعر معاصر، تهران: توس.

ـــــــــــ .(1378). منوچهر آتشی، تهران: توس.

نادرپور، نادر.(1338). سرمة خورشید، تهران: مروارید.

ـــــــــ . (1356). شام بازپسین، تهران: مروارید.

ـــــــــ .(1381). مجموعه اشعار، تهران: نگاه.

ناگه غروب کدامین ستاره، یادنامة مهدی اخوان ثالث.(1370)،تهران: بزرگمهر.

یاحسینی، سیدقاسم.(1382). آتشی در مسیر زندگی، بوشهر: شروع.

Hornby،  A.S.(2003) Oxford Advanced Learners Dictionary Oxford University Press.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط یوسف عالی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM