مثل[1]ها، يكي از اجزاي فرهنگ نزد تمام ملتها است و در فرهنگ و ادبيات هر قومي بيشمار مثل ميتوان يافت كه حاصل نگرش آنان به امور جهان، طرز تفكر، منش زندگي، سرگذشت تاريخي و اجتماعي و جز آنها است.
در كتابهاي امثال و اصطلاحات ادبي، به تعريفهاي گوناگوني از مثل برميخوريم. عبدالخالق میهنی، که از علمای بلاغت ایرانی بود، در تعریف مثل گفته است: «مثل، سخنی پسندیده و کوتاه بُود کی به روزگار در واقعهای گفته باشند و امروز همان عبارت بر امثال آن میرانند؛ چنانک به جای آنک گویند: من در این کار صاحب واقعهام تو نظارگی، مثل آرَد کی: مرا دل میسوزد تو را دامن.» (میهنی، 1962: 36)
اميرقلي اميني گفتهاست: «يكي از آثار و مظاهر دانش يا فرهنگ عوام، امثال و اصطلاحات است و اگر تعمق كنيم، ميبينيم كه حكيمانهترين اندرزها، شيرينترين بذلهها و پرمغزترين كنايهها – كه اغلب هريك از آنها به تنهايي ميتواند موضوع كتاب بزرگي در ادبيات، اخلاق، اقتصاد و علمالاجتماع و غيره قرار گيرد، در يك جملة كوتاه و در عين حال بسيار خوشآهنگ خلاصه شده است.» (اميني،1350-1353: پنجم)
احمد بهــــمنیار نیز در مقدمة داستاننامة بهمنیاری، مثل را اینگــونه معنی کرده است: «مثل جملهای است مختصر، مشتمل بر تشبیه یا مضمون حکیمانهای که به واسطة روانی الفاظ، روشنی معنی و لطافت ترکیب بین عامّه مشهور شده و آن را بدون تغییر یا با تغییر جزیی در محاورات خود به کار برند.» (بهمنیار، 1381: 14) علامه دهخدا، هيچ تعريفي از مثل به دست نداده [2] و در کتابی که برای امثال ترتیب داده است بین مثلها و گونههای مشابه آن از قبیل: حکمتها، کنایهها، اصطلاحات و تعبیرهای زبانی هیچ تفکیکی قایل نشده و همه را در ذیل «امثال و حکم» آورده است.
در واژهنامة هنر داستاننويسي، «مثل» يا «ضربالمثل» به عنوان يك اصطلاح ادبي، اينگونه معني شده است: «ضربالمثل يا مثل، گفتة پرمعناي كوتاهي است از شخصيتي اغلب گمنام كه بعضي از حقايق عامّه يا خرافه را بيان ميكند. ضربالمثلها متعلق به همه ملتهاي دنياست و بازتاب دهندة كلية فرهنگها. بعضي از آنها بسيار قديمي است و بعضي جملهاي است از شخصيتي شناختهشده يا پيشوايي مذهبي يا ملي.» (مير صادقي،1377: 197)
دكتر حسن انوري، در مقدمهاي كه بر «فرهنگ امثال سخن» تحريركرده، تعريف نسبتاً دقيقتري از مثل كرده است: «مَثَل چيست؟ جملهاي است نسبتاً كوتاه، اغلب آهنگين و حاوي آموزهاي اخلاقي يا اجتماعي كه از ويژگيهاي مهم آن ايجاز است، يعني معناي بيشتري در لفظي اندك گنجانيده شده است در عين حال معنا روشن است و ذهن شنوندة اهل زبان بيكوشش زيادي آن را درمييابد. در واقع مَثَل، سخني است كه از تجربهاي طولاني و شايد بهتر است بگوييم از تجربهاي طولاني جمعي و از دل تاريخ سرچشمه گرفته است. از اين رو مثل، گوينده ندارد و زيبايي كلام و ايجاز لفظ، نتيجة تراشخوردگي آن در طول روزگاران است.» (انوري، 1384: 11-12)
ابه دسن پیر، نویسندة فرانسوی، میگوید: «مثل، صدایی است که از تجربه، منعکس میشود.» (بهمنیار، 1381: 18) این مسئله، از ویژگیهای مهم مثلها است. زلهایم نیز در اینخصوص معتقد است: «معنی و مفهوم مَثَل زمانی تحقق مییابد که یکی از تجربههای زندگی که بارها برای نسلهای پیاپی پیش آمده باشد، نمودار همة موارد مشابه دیگر شمرده شود.» (زلهایم، 1381: 16)
اگر به تعريف مثل دقت كنيم دو خصوصيت مشترك را بين مثلهاي تمام ملتها مييابيم: اول اينكه مثلها را تجربههاي طولاني بشر در طول روزگاران ساخته است و يك مثل ممكن است بدون اينكه، اخذ و وامي در كار باشد، در تمام فرهنگها متناسب با اجزاي فرهنگي و زباني آن وجود داشته باشد. مانند: «زیره به کرمان میبرد» در فارسی؛ «خرما به هجر میبرد» در عربی و «زغالسنگ به نیوکاسل میبرد» در انگلیسی. دوم، هميشه در میان مثل و آن چيزي كه نسبت به آن مثل ميزنند، تشابه و برابري ايجاد ميشود و در اصل براي ايجاد چنين برابري است كه مثلي براي آن كس يا آن كار ميزنند. مانند: لحافی را برای شپشی بیرون نیفکنند. (دهخدا، 1352، ج3: 1363)، یعنی همانگونه که به سبب وجود شپشی، لحاف را بیرون نمیاندازند، وجود مشکلی یا مانعی در راه رسیدن به هدف، نمیتواند انسان را از رسیدن به آرزو یا هدف خود بازدارد.
اگر از اين ديدگاه بنگريم تعداد محدودي از مثلها را ميتوانيم در دايرة تعريف مثل بگنجانيم؛ درحاليكه در ادبيات و فرهنگ مردم، اينگونه نيست و مثلهايي كه فاقد اين دوخصوصيت نيز هستند به عنوان مثل به كاربرده ميشوند.
نکتهای که باید در اینجا تذکر داده شود این است که، مثل در مقابل تمثیل قرار و با آن فرق دارد. تمثیل، قصة کوتاهی است که برای تأیید منظور و مقصود بیان میشود. مانند قصههای کلیله و دمنه، مرزباننامه، گلستان سعدی و قصههای دیگری که در آثار منظوم فارسی و در آثار ادبی زبانهای دیگر مانند داستانهای لافونتن (La Fontaine) در زبان فرانسه مطرح است. بعضی از مثلها نتیجة تمثیل است.
مثلهای الهامگرفته از ادبیات فولکوریک، افقهای پر کششی در شناخت تواناییهای هنر در گسترههای مردمشناسی، جامعهشناسی، تاریخ، دینپژوهی و جز اینها را پیش روی خواننده میگشایند. ساختار این مثلها و ابزار بدیع زبان در آنها در همان حال که از زندگی مادی و معیشتی و عناصر و الزامات وابسته به آن الهام گرفته، مفاهیم فلسفی و اجتماعی را ماهرانه انتقال میدهد.
حیوانات، اشیا، شخصیتهای صاحبحرفه، سمتهای جاری در معیشت و داد و ستد، اعتقادات دینی، آداب و رسوم، ارزشهای متعارف و اجتماعیشده و اشارات تاریخی از ابزارهای مهم مطالعات علوم انسانی هستند. بسیاری از واژهها، کاربردهای زبانی، آیینها و افراد حقیقی که بنا به گذشت زمان و تغییرات درون و بیرون از زمان و زبان از زندگی جاری حذف شدهاند در این مثلها به زندگی خود ادامه میدهند.
مجموعة چیزهایی که فرد از جامعه کسب میکند و کلیة فرآوردهها و کردارها از جمله آداب و رسوم، باورها، علوم، فنون، عادات، پیشهها، شوخیها، لطیفهها، پندارها، داوریها و ... که سینه به سینه از پدران و مادران به ما ارث رسیده و برای همة طبقات مردم کاربرد دارند، فرهنگ عامیانه یا فولکلور محسوب میشوند که از اجزای اصلی و بنیادین مردم در اعتقادات عمومی خودشان است. تمام فرهنگها و تمام ملتهای جهان، اجزایی را به نام اعتقادات عامیانه در فرهنگ خود دارند و در بیشتر موارد آن اعتقادات در رفتارها و طرز زندگی آنان جریان دارد و مردم با آنها با گونهای اعتقاد و ایمان برخورد میکنند. ترانههای عامیانه، طبّ و نجوم و باورهای عموم مردم در این دو زمینه، رقصها، آیینهای ازدواج و مرگ، اسطورهها، مثل و .. از مبانی فرهنگ عامیانه محسوب میشوند. صادق هدایت دربارة مبانی، موضوعها و اعتقادات فرهنگ عامیانه مینویسد: «ابتدا محققین فولکلور، فقط ادبیات توده مانند قصهها، افسانهها، آوازها، ترانهها، مثلها، معماها، متلکها و غیره را جستجو میکردند. کمکم تمام سنتهایی که افواهاً آموخته میشود و آنچه در زندگی خارج از دبستان فرا میگیرند جزو آنها گردید. چندی بعد جستجوکنندگان، اعتقادات و اوهام، پیشگویی راجع به وقت، نجوم، تاریخ طبیعی، طبّ و آنچه دانش توده نامیده میشد، مانند: گاهنامه، سنگشناسی، جانورشناسی و داروهایی را که عوام به کار میبرند به این علم افزودند، سپس اعتقادات و رسومی که وابسته به هریک از مراحل گوناگون زندگی مانند: تولد، جوانی، زناشویی، پیری، مراسم سوگواری، جشنهای ملّی و مذهبی و عادتی که مربوط به زندگی عمومی میشود از جمله تمام پیشهها و فنون توده جزو این علم به شمار آمد؛ زیرا هر پیشهای ترانهها و اوهام و اعتقادات مربوط به خود دارد و مثلاً فولکلور شکار از ماهیگیری جدا است.» (هدایت، 1334: 448- 449)
فرهنگ عامه، پیوندی با زندگی تولیدی جامعه ایجاد میکند. به همین سبب باید به جستجوی این ارتباط در تمام بخشها و شاخههای آن پرداخت. این فرهنگ را میتوان به دوبخش عمده تقسیم کرد: فرهنگ رفتاری و فرهنگ گفتاری یا ادبیات شفاهی.
ادبیات شفاهی به عنوان بخشی از فولکلور، محقق را با مسایل معیشتی و اقتصادی مردم رویاروی میکند. در جوامعی که معیشت آنان مبتنی بر کشاورزی است ترانهها و قصههاشان حکایت از این شیوة زندگی دارد؛ همچنین در جوامعی که دامداری مبنای زندگی را تشکیل میدهد آثار دامداری را در ادبیات شفاهی آنان منعکس میبینیم.
در بین عشایر سنگسر، به نکاتی برمیخوریم که از حرمتنهادن آنان به دام حکایت میکند. آنان بیش از دویستوشصتنام مختلف برای بز و گوسفند دارند. زیباترین گوسفندها را عروس میخوانند و برای رفع و دفع چشمزخم، بر گردنش بند مخصوصی میبندند.
«پاچنگ»، نام بز نر پیشاهنگ گلة سنگسری است. این بز وقتی به هفتسالگی میرسد به نام «پیرهبز» در گله میماند و به پاس زحماتش در گله، نه ذبح میشود و نه به فروش میرسد. (رک: وزیری، 1386، «مثل، عاملی مؤثر در داد و ستد فرهنگها»: 37)
امثال، تعبیرات و اصطلاحات رایج در میان هرقوم، یکی از ارکان مهم زبـان، ادب و فرهنگ شفاهی آن قوم و نموداری از ذوق و قریحه و صفــــات روحی و اخلاقی و افکار و تصورات آنان است. هرقدر تعداد مثلهای هرقوم بیشتر باشد، مسلماً توانایی فکری و دقت نظر آنان به مسایل اطراف خود بیشتر و عمیقتر است. مثلها گاه از متن قصه میخیزند و گاه خود قصهای دارند. در ادبیات شفاهی مکتوب نیز مثلها چنین وضعی دارند و گاه جملهای از یکمتن و یا مصراع و یا بیتی از شعر، به مناسبت مثل میشود.
در میان مردم جهان و یا اقوام مختلف یککشور، فرهنگی از فرهنگ دیگر متأثر میشود و بخشی از آداب و رسوم، اعتقادات، گویش و مؤلفههای دیگر فرهنگی آنان در فرهنگ یکدیگر متداخل میشود. بعضی از آنها تا جایی پیش میرود که به صورت مؤلفههای فرهنگی و قومی ثابت آنان پذیرفته و تلقی میشود. دربارة این تأثیرپذیری ملموس، کافی است که به بررسی شیوة تکلم پنجاهسال پیش مردم سمنان بپردازیم؛ آنگاه متوجه خواهیم شد که در حال حاضر چه تغییرات فاحشی در نحوة گفتار و یا کاربرد مثلها پیش آمده است. به سبب اینکه در آن زمان به سرعت و وسعت امروز تبادل فرهنگی بین مردم صورت نگرفته بود؛ به همین سبب بنا به ضرورت از مثلهای رایج در همان زمان در محاورة روزمرة خود استفاده میکردند؛ ولی امروزه به دلیل عدم تمایل خانوادهها به حرفزدن فرزندانشان به گویش سمنانی و عدم آموزش آن به فرزندان خود مجبور به حرفزدن به زبان فارسی شدهاند و براثر معاشرت و مراوده با غیر سمنانیها و نفوذ رسانههای گروهی، مثلهای فارسی زیادی بین مردم سمنان رایج شده و آنقدر این نفوذ عمیق است که در کتابهای منتشرشدة اخیر، مثلهای فارسی ترویجیافته در جامعه، به گویش سمنانی برگردانده و به عنوان مثلهای سمنانی نشان داده شده است.(متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب